فردای آن روز در ستاد، و قتی تیمسار رزم آرا رییس ستاد وارد محوطه شد، افسر نگهبان خبر دار داد، من بدون توجه به خبر دار، جلو دویدم و گفتم : در آزمایشات امتحان اعزام به بلژیک رتبه اول شده ام، رییس رکن می خواهد فرد دیگری را به جایم بفرستد. رزم آرا گفت : از سلسله مراتب گزارش کنید. گفتم : تا نامه به دست شما برسد، اینها به اروپا رفته و برگشته اند. دستم را گرفت و مرا به اطاق خودش برد. به افسر نگهبان گفت : سرهنگ شیمی با اوراق امتحانی به دفترم بیاید. چند لحضه بعد سرهنگ شیمی وارد شد، رزم آرا از او پرسید، وضعییت امتحانی ستوان لعل ریاحی چیست؟ جواب داد ایشان نفر اول هستند. رزم آرا به من دست داد و تبریک گفت و به شیمی دستور داد، شرف عرضی جهت اعزام به اروپا بنویسد، او رفت و پس از آن رزم آرا مرا به اطاق معاونش برد و گفت هر وقت لعل ریاحی با من کاری داشته باشد، می تواند مستقیمأ مراجعه کند. معاون رزم آرا سرهنگ انصاری بود که از دانشکده سن سیر فرانسه فارغ التحصیل شده بود. به این ترتیب گذر نامه ام آماده شد. برای خدا حافظی به تیمسار مزین مراجعه کردم، او از اینکه عازم اروپا هستم و نمی توانم به کارم ادامه دهم ناراضی بود و چون بدون موافقت او اقدام کرده بودم، از مبلغ چهار هزار ریالی که بابت تابلویی می بایست می پرداخت، خود داری نمود. اما سرهنگ صنیعی شوهر دختر خاله شاه تابلوی دیگری را به مبلغ چهار هزار ریال از من خریداری کرد که با آن ارز دلار خریداری کرده، عازم اروپا شدم.
در آن تاریخ 1947 دو سال از پایان جنگ دوم جهانی گذشته بود و هواپیمای مسافربر وجود نداشت. لذا از راه زمین با شرکت تازه تأسیس ایران تور که اتو بوس های نو داشت، با دوستم سروان ایمانیان، یک روز سرد زمستان که برف فراوانی باریده بود، از راه همدان عازم عراق شدیم. هوا بی اندازه سرد بود، در صندلی پشت راننده نشسته بودیم، اتوبوس شوفاژ داشت و گرم بودیم. چند کامیون در جاده سر نگون شده بودند. همدان را تا اندازه ای می شناختم، زمانی که در خرم آباد بودم، چندین بار برای رفتن به کرمانشاه در یکی از هتل هایش اقامت کرده بودم. شب در همان هتل به سر برده و فردای آن روز با اتوبوس از فلات ایران به سوی جلگه عراق که در سرازیری و هوایش آفتابی و گرم بود، رهسپار شدیم. از قصر شیرین به خانقین رسیدیم که مرز بود، مأمورین عراقی اجازه عبور به اتوبوس ایرانی ندادند، چمدانهایمان را به اتوبوس شکسته و قدیمی عراقی انتقال دادند. از تهران آدرس هتل جبهته النهر را در بغداد داشتیم، با درشکه به آنجارفتیم که جا نداشت. درشکه چی که ایرانی بود ما را برد به فندق جمیله که مسافر خانه بود. فردای آن روز سایر همراهان را در سفارت ایران که وابسته نظامیش سرگردی بود و استاد ریاضیات در دانشکده افسری، از ما که 9 نفر بودیم پذیرایی شایانی به عمل آورد. از مغازه های مملو از اجناس خارجی، ترموس و لوازمی برای طول سفر خریداری کردیم. از بنگاهی بنام سفر، بلیط کشتی ارزان، چهار طبقه زیر کشتی خریدیم، نام کشتی آقا ممنون بود و از بندر مارسی به بیروت می آمد.
برای رفتن به بیروت 20 روز بعد در بغداد از شرکت صحرا نوردی بیژن که شرکتی انگلیسی بود بلیط اتوبوس خریده و به سمت سوریه حرکت کردیم. سوریه که قبلأ از مستعمرات فرانسه بود تازه به استقلال رسیده بود. افسر مرزی با چای از ما پذیرایی و بعد عازم مرز لبنان شدیم. از ارتفاعات لبنان دریای مدیترانه با چند کشتی در آن منظره زیبایی داشت و من که تا آن روز دریا را ندیده بودم برایم جالب می نمود. غروب آن روز به بیروت رسیدیم، همراهان در هتل جا رزرو کرده بودند. من و دوستم ایمانیان ایستاده بودیم که چه کنیم؟ جوانکی نزدیک شد و گفت : اگر اطاق بخواهید دارم، ما را به قله تپه ای برد که 50 پله می خورد. در رأس تپه قصر کوچکی بود با درب بسیار بزرگ، زنگ زد، خانمی 50 ساله درب را باز کرد. وارد هالی شدیم که 15 متر طول آن بود، با فرشهای ابریشمی ایرانی، سه منقل پایه بلند با ذغال های سرخ رنگ از آتش گرم به فاصله معین از هم. خانم اطاقی را برایمان انتخاب کرد و گفت با صبحانه، نهار و شام شبی 1 دلار آمریکایی. فردای آن روز پس از صرف صبحانه با ایمانیان به شهر رفتیم، در خیابان بزرگ شهر مغازه وسایل نقاشی بود. سه عدد توال، مقداری رنگ و قلم مو خریداری کردم و در مدت 15 روزی که می بایست منتظر رسیدن کشتی ار بندر مارسی باشم ، از یکی از خیابانهای معروف شهر و منظره قصر و دریا سه تابلو ساخته، قاب کردم و به دیوار هال که خالی بود آویختم. دو روز به آمدن کشتی مانده بود. آن خانم که دختر عصمت پاشا فرمانده قوای عثمانی در جنگ کوت العماره بود، مرا با خود به یک مغازه فرانسوی برد، یک دست کت و شلوار، بارانی، چمدان بزرگ چرمی فرانسوی، پیراهن، زیر پیراهن، جوراب و دستکش چرمی خریداری کرد. گفتم : پولی ندارم، گفت : بهای سه تابلو است. حتی کرایه را نیز از ما نگرفت، چند جعبه شیرینی لبنانی هنگام سوار شدن به کشتی بما هدیه داد. هنگام خدا حافظی در حالیکه اشگ از چشمانش جاری بود، می گفت از دو فرزندش جدا می شود. در مدت این پانزده روز محبت خاصی بینمان ایجاد شده بود. هنگام صرف نهار و شام در سالن قصر تابلوی بزرگی از عصمت پاشا با لباس نظامی و شمشیر مرصع که نقاشی فرانسوی آن را ساخته بود، به سالن قصر جلوه ویژه ای داده بود.
گذر نامه ها را، کاپیتان کشتی که فرانسوی بود از ما گرفت، یکی از ملوانان ما را به طبقه چهارم زیر کشتی که محل اسکان ملوانان کشتی و مسافرین بی بضاعت بود هدایت کرد. کاپیتان کشتی که گذر نامه های ما را دیده بود و متوجه شد که از افسران ارتش ایرانیم، ما را به طبقه اول که جای کافی داشت و درجه یک محسوب می شد منتقل نمود. با کاپیتان تا مارسی سر گرم صحبت می شدیم. در درجه یک با شوهر ملکه مادر آقای بوشهری که از تجار بزرگ ایران بود، آشنا شدیم. شب ها در قسمت درجه یک موسیقی و رقص بر قرار بود، مسافرین سروتمند با همسران زیبای خود در رقص و خوش گذرانی بودند و ما با روحیه خموده سربازی از محیط عقب افتاده آن روز ایران، تنها به تماشا اکتفا می کردیم. من با اینکه در میان همراهانم به لباس فرانسوی ملبس بودم، معذالک بعلت آشنا نبودن به رقص تانگو، جرأت پا پیش گذاشتن نداشتم و تنها از دیدن زنان جوان و زیبای فرانسوی لذت می بردم.
کشتی فردای آن روز به بندر حیفا رسید. چهار ساعت برای بار گیری و سوار شدن مسافرین جدید وقت بود. برای دیدن بندر حیفا که در آن سال 1946، هنوز تحت استعمار انگلیس بود، کاپیتان از بازرس انگلیسی برایمان اجازه گرفت که در بندر حیفا پیاده شویم و دیداری کوتاه داشته باشیم. بازرس انگلیسی هشدار داد که در حیفا خرابکاران اسراییلی فعالیت زیادی دارند و برایمان خطر ناک است، معذالک با یک گروهبان انگلیسی، یک ساعتی را در خیابان های حیفا گردش کردیم و از مؤسسات بندری دیدن نمودیم.
در کشتی روزی چهار بار، صبحانه، نهار، عصرانه و شام مفصل به مسافرین داده می شد. اغلب تلا طم دریا موجب تهوع غذای مصرف شده می شد، به قسمی که وقتی پس از عبور از دریای اژه به پیش بندر یونان رسیدیم و از کشتی پیاده شدیم، شکم ها خالی بود و گرسنگی تقاضای خوراکی می کرد. در ساحل دریا مردی کوزه های کوچک ماست می فروخت، یک دلار دادیم و چند کوزه ماست گرفتیم، ماست فروش مقادیری اسکناس یونانی تتمه یک دلار را می خواست پس دهد که چون به دردمان نمی خورد به فروشنده پس دادیم.
از پیش بندر پیرنه کشتی به سوی اسکندریه راه افتاد، دریا ساکن بود، کشتی به سهولت در بندر اسکندریه که دارای ساختمان های عظیم سنگی و بسیار زیبایی بود، پهلو گرفت، پیاده شدیم. ساختمان ها برایمان بی نهایت حیرت آور بود. زیرا در تهران جز دکاکین آجری یک طبقه یا دو طبقه مفلوک با دربهای کهنه بی رنگ، چیزی ندیده بودیم، حالا ساختمان های عظیم که اروپایی ها ساخته بودند و صاحبان آنها هم اغلب، آلمانی، فرانسوی، انگلیسی و خدمتکارانشان از اعراب و مصری ها بودند ، ما را به فکر وامی داشت. در خیابان ساحلی، دوره گردان دارچین و قهوه می فروختند و سلمانی ها در کنار خیابان سر و ریش مشتری ها را می تراشیدند. آنها اکثرأ اعراب مصری و اغلب پا برهنه بودند که نظایرشان را در تهران و بغداد دیده بودیم. من و دوستان وقتی آن بندر و ساختمان هایش را با خیابان لاله زار، میدان توپخانه ومجسمه رضا شاه در میان آن مقایسه می کردیم، تازه متوجه می شدیم که ثروت ملی ما نفت را کمپانی های انگلیسی چگونه غارت می کنند و ایران در سال دو میلیون لیره بابت اجاره در یافت کرده که نیمی از آن دو میلیون را هم در صورت ساختن جاده و مخارج ماشین آلات استخراج نفت و غیره کسر نموده و مابقی را برای پرداخت حقوق کارکنان ارتشی و ادارات، آنهم خرده خرده و ماه به ماه به مرور می پرداختند. خاطرم هست که هر ماه مجلس شورای ملی، حقوق ماهیانه کار کنان دولتی را، با تصویب ماده واحده در رادیو و جراید اعلام و سپس پرداخت می گردید. و دولت سر مایه ای نداشت که ساختمان های بزرگ نظیر اسکندریه یا بیروت بنا کند، حتی وزارت امور خارجه از پرداخت اجاره محل سفارتخانه ایران در بلژیک که بعد به آنجا رفتم نیز عاجز بود.
از اسکندریه به جانب بندر مارسی کشتی به راه افتاد، در نزدیکی تنگه مسین ( messin ) بین جزیره سیسیل و شبه جزیره ایتالیا، چند مین دریایی بود که در زمان جنگ آلمانی ها به دریا انداخته بودند. کاپیتان کشتی، کلیه مسافرین را احضار و سوار قایق های چوبی که هر کدام 12 نفر گنجایش داشت و با جر اثقال به دریا انداخته بودند کرد. و کشتی خالی از مسافر به آهستگی از میان مین ها عبور کرد. چند کیلومتر آنطرف تر، مجددأ قایقها را با جراثقال بالا برده به کشتی منتقل نمودند و کشتی از خطر گذشت. صبح روز بعد به بندر مارسی رسیدیم و از کشتی پیاده شدیم.
در آن زمان که دو سال از پایان جنگ گذشته بود، بندر و کلیه وسایل نقلیه فرانسه هنوز در اختیار ارتش متفقین بود. رییس ایستگاه راه آهن پیر مردی فرانسوی بود که می گفت از سربازان جنگ اول است و اظهار صمیمیت می کرد. برای یک کوپه درجه یک قطار به ما بلیط فروخت به این شرط که اگر افسران آمریکایی یا انگلیسی خواستند سوار شوند، جایمان را به آنها واگذار کنیم. هوا بسیار سرد بود، ماه دسامبر 1946. در راهرو قطار مسافرین زیادی حضور داشتند. دختر خانم زیبایی که می گفت معلم ژیمناستیک است به درب کوپه ما چسبیده بود، او را داخل کردیم که بین بچه ها نشست. در ایستگاه دوم دو جوان با لباس سویل به درب کوپه کوبیدند و گفتند که از افسران انگلیسی هستیم، خارج شوید. سروان شریعت زاده که افسری قوی و قلدر بود، یخه آن دو نفر را گرفت و بیرون انداخت. آن دو تهدید کردند که در پاریس تعقیبمان خواهند کرد، چون تصور می کردند که ما مصری هستیم. آنها در پشت درب کوپه به آشامیدن شیشه کنیاک مشغول شدند، بچه ها می گفتند حیف که ما شیشه شرابی برای نوشیدن نداریم. من به دختر فرانسوی گفتم که آدرسش را بدهد که در پاریس با او ملاقاتی داشته باشم، گفت : شوهرم در ایستگاه منتظر است، وقتی در پاریس از قطار پیاده شدیم، او با دادن بوسه به یک یک ما از همه خداحافظی کرد. اولین بوسه ای بود که از یک زن جوان فرانسوی عایدم شده بود، از شادی در پوست خود نمی گنجیدم.
در پاریس همگی در هتل هیلدر که نزدیک اپرای پاریس قرار داشت اقامت کردیم، شبی 300 فرانک قدیمی پرداخت می کردیم که فوق العاده ارزان بود. من با دختر جوانی که برای نظافت اطاق می آمد می لاسیدم. همه چیز در پاریس کوپنی بود. در رستوران بزرگی رفتیم و چون کوپن نداشتیم نان به ما ندادند و فقط خوراک گوشت و برنج را سرویس کردند. نامهایمان را نوشتند تا کوپن نان بگیریم. یک ماه در پاریس ماندیم. من همه روزه به موزه لور می رفتم. چند دختر و پسر جوان در گوشه و کنار لور، از تابلوهای قدیمی روی توال خود کپی می کردند . آثار تخت جمشید را در موزه لور دیدم که ضمن حفریات فرانسوی ها از ایران به دست آورده و به موزه لور داده بودند. مجسمه های بی نهایت بزرگ ، درب های ورودی کاخ ها ی پاسارگاد بود که در سالنهای بزرگ در معرض نمایش گذاشته بودند. از موزه گرووَن و سایر موزه های پاریس نیز دیدن کردیم. در آن زمان خیابان های پاریس خلوت و تعداد کمی اتومبیل وجود داشت و ایاب و ذهاب از نقطه ای به نقطه دیگر با متروی پاریس انجام می گردید. برج ایفل، پانتنون، مقبره شخصیت های بزرگ و تاریخی فرانسه و سایر نقاط مشهور و معروف پاریس برایمان حیرت آور و لذت بخش بود. کم کم با تمدن غربی که از کودکی در مشهد مقدس آوازه اش را شنیده بودم و عکس برج ایفل که در اطاق عبدالعظیم خان، مدیر مدرسه ابتدایی شرق آویزان بود، از نزدیک آشنا می شدم.
امروز در سال 2010 میلادی هوای پاریس با میلیونها انسانی که با هزاران وسیله نقلیه در رفت و آمد هستند، خفقان آور است. با وجود نزدیکی به بروکسل کمتر به آن شهر می روم. با ترن سریع السیر دو ساعت و با اتومبیل سه ساعت. در 27 سالگی و سفر اولم به اروپا همه چیز برایم خارق العاده بود. امروز در سن 91 سالگی پس از سالیان دراز تحصیلات آکادمیک در بروکسل و دانشگاه جنگ فرانسه در پاریس و به نمایش گذاشتن آثارم در گراند پاله پاریس که مورد توجه هنر شناسان قرار گرفته و برایشان استاد شناخته شده ام، همه چیز برایم عادی و معمولی شده است.
در آن سالهایی که در دبیرستان شاه رضای مشهد در عید نوروز معلم نقاشی دبیرستان آقای مؤید پردازی که از شاگردان کمال الملک بود عده ای از شاگردان را برای دست بوسی استاد ، به نیشابور برده بود. کماللملک که چشمانش آب مروارید ( کاتاراک ) آورده بود، چشمانش به سختی جایی را می دید. و پزشکان در آن زمان نمی توانستند او را معالجه کنند و استاد فکر می کرد کور شده است. در موزه علوم لندن غرفه ایران را که می دیدم، نوشته بود که ابوعلی سینا در 900 سال قبل کاتاراک را عمل می کرده است و وسایل عملش را به تماشا گذاشته بودند. در گالری فرش های ایران یک قالی به طول 8 متر و عرض 6 متر به دیواری آویزان بود که در زیر قاب آن نوشته بودند، این فرش را سفیر انگلیس از شاه طهماسب صفوی به عنوان هدیه گرفته و با خود به لندن آورده. نقش و رنگ آمیزی فرش به حدی عالی بود که تا کنون نظیر آن را در جایی ندیده ام. برای محافظت آن دو دستگاه بخار آب و رطوبت سنج کار گذاشته بودند.
در 28 دسامبر 1946 با ترن از پاریس عازم بروکسل شدیم. مأمورین گمرک بلژیک جویای مقدار و نوع ارزی که همراه داشتیم شدند. یکی از همراهان اسکناسی صد دلاری را در گره کراوات خود مخفی کرده بود. مأمور گمرک به او ظنین و جستجوی بدنی به عمل آورد و دلار را یافت و دستور داد که باید در بانک دلار را تعویض کند نه در بازار آزاد، البته بعدأ دلار را به او پس دادند. در ساعت شش صبح که به ایستگاه مرکزی بروکسل رسیدیم سروان آیرملو وابسته نظامی در انتظار بود. گروه های کارگران بلژیکی در تاریکی محض، یخ بندان و سرمای زمستانی با نظم خاصی از ترن پیاده شده و به سر کا رهای خود می رفتند. گویی گروهی نظامی در حرکتند. با آیرملو که در آن زمان سروان بود به تماشای حومه شهر پرداختیم و در هتلی که جا برایمان رزرو کرده بود اقامت گزیدیم. دو سال بعد از جنگ هنوز اقتصاد بلژیک روبراه نشده بود و در آن سرمای سخت شوفاژ هتل کار نمی کرد و کمبود ذغال هم مزید بر علت بود. تا باز شدن دانشگاه نظامی ده روزی در آن هتل اقامت کردیم و به تماشای عابرین زمان را می گذرانیدیم. برخی از بچه ها، زن زیبایی را که می دیدند، عقبش رفته تقاضای دیدار می کردند، اگر متأهل بود نمی پذیرفت و در صورت مجرد بودن راندوو می گذاشتند.
سر انجام در بیستم ژانویه اتوبوس ارتشی، جلوی هتلمان ایستاد و ما را به بود لیوپلد در مرز هلند که مرکز عملیات نظامی بود برد. زنان و مردان بلژیکی را دیدیم که مشغول ساختمان دیواری در آن هوای سرد در سرباز خانه بودند، راهنما گفت این افراد با آلمانی ها در زمان جنگ که بلژیک اشغال شده بود، همکاری کرده اند و حالا بدون دریافت مزد محکوم به ساختمان اطاق های باشگاه افسران و تعمیرات خرابیهای جنگ هستند. ما در اطاقهای باشگاه افسران سر باز خانه مقیم شدیم. به هر کدام از ما 3 دست لباس باتل درس که لباس نظامی جنگی بود دادند، دو دست برای عملیات نظامی روزانه و یک دست برای عبور و مرور در شهر.