Aug 25

تمام پنجره ها رو به ماست ، می بینی
طلوع صبح در این کوچه هاست ، می بینی

جوانه های سبز وطن در نبرد پنهانند
تمام شهر پر از ناخداست ، می بینی

زنی که مشت گره کرده را نشان می داد
چگونه با تو و من همصداست ، می بینی

صدای پای شکفتن نمی شود خاموش
هنوز شعله در این جای پاست ، می بینی

ترنمی که از این بی کرانه می آید
عبور دانه از این آسیاست ، می بینی

اگر چه سخت می نماید این رفتن
زبان عشق چنینش سزاست ، می بینی

عنان رهبری روز قدس کار شماست
پیام جنبش ما ، آشناست می بینی

May 13

در آکادمی بروکسل ، استادان هرگز در کار شاگردان خود عملأ دخالت نمی کردند وشاگردان را در ساختن آثار خود آزاد می گذاشتند . آنها روش کار کردن را گوشزد می کردند ، و این خود هنر جویان بودند که با بهره گیری از روش کار  ،  آثاری رابا نگاه و دریافت شخصی خود به وجود می آوردند . این بود که نتیجه کارشان با این که با شکل پز دادن مدل ، هر کدام جدا گانه فرق می کرد ، اما به صورت کلی به مدل شباهت کامل داشتند ، ولی هییچ یک از آن آثار شباهتی به آثار دیگران نداشت ، زیرا طرز تفکر و عمل هریک از آنان   اختصاص به خودشان داشت و از احساسات فردی ریشه گرفته بود .

نتیجه این که ذوق و سلیقه شخصی ،  با تصورات باطنی هنر مند است که  سبک جدیدی را به ظهور می رساند . عدم پیروی مطلق از گذشتگان ، قادر است با زار فنی هنر را گسترش بخشیده ، نامی بر نام گذشتگان بیافزاید .

پیکاسو که سالهای سال به طور مدام در کلیه سبک های موجود زمان خود ، کار کرده بود به این نتیجه رسید که نشان دادن حال و هوای سوژه ها با طراحی و رنگ آمیزی ساده ، سهل ترین و در عین حال مشکل ترین نحوه هنر نقاشی است .

پیکاسو از سالهای 1950 به بعد ضمن تفحص و بر رسی و دیدار از تابلوهای هنر مندان معروف گذشته ، از قبیل Ingre و El Grecoتابلوهای مدرن خود را ساخت . پیکاسو می گوید :وقتی جوان بودم ، مثل رافایل نقاشی می کردم . پس از سالها متوجه شدم که باید مثل یک بچه نقاشی کرد .  او در سال 1969 از تابلو  Velssco که در سال 1944 ساخته شده بود ، تابلوی مدرنی ساخت که بیشتر به کار بچه ها شباهت داشت ، در سه موضوع گوناگون .  یک تابلو هم از رامیراند که در سال 1636 ساخته شده بود ، به همین ترتیب نقاشی کرد .

در سال 1969 قلم و طرح و رنگ آمیزی او به حدی استادانه بود که جای هیچ گونه تنقید  برای کارشناسان هنری باقی نگذاشته بود . آثار او به تصوری شاید به بسیاری از اشعار مولانا می مانست که در عمق ِ کلامی بسیار ساده ، می بایست جستجوگر دنیایی از مفاهیم شگفت و متحیر کننده باشی . همانند اشعار سهل و ممتنع سعدی ، حافظ ، عطار و دیگران . هنر مند ، هر چه را می بیند باید آنچنان طرح و ارایه نماید که بیان کننده احساس و برداشت باطنی او باشد .با چنین برداشتی از هنر ، اندوخته هایم از آکادمی و افکار شیرینی که شروع تازه ای را در زندگیم نوید می داد ، از طریق ونیز به سوی ایران روانه شدیم . ونیز و ترسیت که هردو شهر   بین المللی شده بود . برای ورود به آن از کنسولگری انگلیس ویزا گرفتیم . بعد از دیدار از این دو شهر  ،   روز بعد عازم یوگوسلاوی شدیم ، شب را در شهر لوبلیانا  گذراندیم چون هتلی نبود در خانه یکی از اهالی که میهمان نواز بود رفته و خوابیدیم .  یوگوسلاوی در آن زمان کشوری نیمه کمونیست بود . در بروکسل پول کلیه کشور های مسیر راه را تا ایران خریده بودیم . جاده ها به علت جنگ دست انداز زیاد داشت ، تهیه بنزین هم برای اتومبیل مشکل بزرگی بود . پمپ بنزین وجود نداشت ، در محل شهرداری هر شهر پیت پیت بنزین می فروختند ، همواره یک  پیت رزرو می خریدیم . زاگرب شهر زیبایی بود ، شب را در هتلی گذراندیم ، روز بعد عازم بلگراد  پایتخت یوگوسلاوی شدیم ، بین زاگرب و بلگراد  آلمانها یک اتوبان آسفالت ساخته بودند که 400 کیلومتر طول آن بود . در نیمه شب تابلو  Brod را دیدیم که در آن هتلی بود و چراغ های شهر از دور نمایان ، در تاریکی محض و جاده خاکی به سوی  Brod  رفتیم ، در نیمه راه یک گاری را دیدیم که از طرف مقابل می آمد ، متوقف شده خواستیم پرسشی کنیم ، چهار مرد از گاری بیرون پریده و فرار کردند . این بود که از راهی که آمده بودیم عقب گرد کرده وارد اتوبان شدیم ، بعد از ده کیلومتر به هتل بزرگ و مدرنی رسیدیم به نام Brod  هتل بسیار ارزان و مناسب بود بعد از خوابیدن در هتل صبح که برای تراشیدن صورت به حمام رفته بودم بعد از باز کردن شیر دستشویی ، هر کاری کردم شیر بسته نمی شد . صبح روز بعد به طرف بلگراد حرکت کردیم . در بلگراد هتل های بزرگ و خوب فراوان بود ، به هر هتلی که می رفتیم می گفتند جا نداریم ، به یکی از هتل داران گفتم چهار صد کیلومتر آمده ام و مسافری ندیدم ، هتل دار گفت کلیه ساکنین هتل مأمورین ادارات دولتی هستند .  مردی آنجا بود که فرانسه را خیلی خوب صحبت می کرد ، گفت من اتاقی دارم ، بیایید به منزل من ، میهمان من باشید . به خانه او رفتیم ، دو اتاق داشت  ،  خودش و همسرش در یک اتاق و دخترش در اتاق دیگر ، دخترش دانشگاهی بود ، اتاق دختر را به ما دادند . قرار شد به اتفاق او یک صد دلاری را عوض کنم ، آن مرد مرا به دکانی برد و گفت اول راجع به ارزش صحبت می کنیم ، بعد آهسته پول را بدهید که کسی متوجه نشود . از مأمورین دولتی و پلیس به شدت وحشت داشتند . دلار را به درهم یوگوسلاوی  تبدیل کردم و دو روز با آن مرد از نقاط دیدنی  دیدن کردیم ، اتومبیل شخصی بسیار کمیاب و آنهایی که بودند بسیار فرسوده و اغلب روسی و سیاه رنگ .

از بلگراد به سوی مرز بلغارستان رهسپار شدیم ، شب را در هتل بسیار زیبایی که قصر یکی از سلاطین سابق یوگوسلاوی بوده و تبدیل به هتل شده بود در اطاق خواب مرصع آن گذراندیم . آن شب در هتل  تأتر ، شب نشینی ، رقص و غذاهای متنوع برقرار بود  ، شهر هم بسیار سرسبز و پردرخت و خوش آب و هوا بود . روز بعد رهسپار بلغارستان شدیم ، در مرز با حکومت مخوف بلغارستان بر خورد نمودیم ، در کشور های طول راه هنگام ورود و خروش از هر کشوری مجبور بودیم پول موجود خود را نشان داده که مقدار ارز را مشخص کنند و بدانند چه مقدار در کشور اقامت شده خرج کرده ایم . یک روزنامه نگار فرانسوی پول خود را هنگام ورود به یوگوسلاوی نشان نداده بود ، موقع خروج کلیه دلار های او را که قبلأ اعلام نکرده بود گمرک مرزی قصب نمود .

موقع حرکت از بروکسل ، عموی سیمون که یک سری اسلحه کمری داشت ، یک موزر قدیمی را با چهل فشنگ به من داده بود که در صورت لزوم در سفر از خود دفاع کنم . اسلحه را داخل یک ساک سیمی می گذاشتم و رویش میوه فصل ، انگور ، سیب و  غیره می ریختم ، موقعی که بازرس مرزی کنترل می کرد  به او میوه تعارف می کردم و او به ساک توجهی نمی کرد ، خوشه ای انگور یا دانه ای سیب برمی داشت و توجهش  بیشتر  به  دلار و ارز های موجود بود .  در بلغارستان پس از کنترل مرزی در یک کیلومتری ساعتی توقف کردیم ، مردی که از مزرعه یک سبد انگور چیده بود به ما نزدیک شد و چند کیلو انگور به سبد میوه ای که داشتیم ریخت ، خواستیم پولی بدهیم قبول نکرد چون که از بلژیک آمده بودیم به زبان فرانسه گفت که 3 سال در بلژیک کار کرده و بلأ خره به وطنش برگشته  ، ترموس قهوه ای داشتیم یک فنجان قهوه دادیم و خداحافظی کردیم . صوفیه پایتخت بلغارستان چنگی به دل نمی زد ، چند رستوران دیدیم که مملو از مرد بود در یکی از آنها غذایی صرف کردیم که گوشت گوسفند و برنج سفید بود .  از صوفیه به سوی مرز ترکیه حرکت کردیم  ، شب را  در آخرین شهر اروپایی ترکیه ( ادیرنه ) گذراندیم همه جا چندین هتل قدیمی بود که به یکی از آنها  هتل پالاس  رفتیم ، از مسافرخانه های بغداد هم کثیف تر بود  ،  تخت ها نیم شکسته و ملافه ها کثیف ،   با خود ملافه داشتیم ، از آن استفاده کردیم و فردایش به سوی اسلامبول حرکت نمودیم . صدای اذان مؤذن از گلدسته های مساجد شنیده می شد که دلنواز بود و بوی مشرق زمین را به مشام می رسانید ، با مردمان میهمان نوازش .

در کلیه ممالکی که از بروکسل به بعد از آنها عبور کرده بودیم ، مناظر زیبا و دیدنی به حدی زیاد بود که میل داشتم ،   می توانستم از آن نقاط دیدنی تابلویی بسازم ، در هشت سالگی استاد نقاشی لنین گراد که به مشهد پناه آورده بود به من می گفت هر چه را می بینم به دقت به حافظه بسپارم و سپس بدون دیدن مدل ، آنچه را در تصور دارم به روی کاغذ بیاورم ، آنچه نقش شود اثری هنری است و با چشم درون ساخته شده است ، آنچه را با چشم سر بسازی کپی سازی خواهد بود و ارزش هنری ندارد . بعد ها در آکادمی همین سخنان را پرفسور داولوس استاد مجسمه سازی تکرار می کرد ، من از سال 1970 به این شیوه از نقاشی روی آوردم و از آن تاریخ تابلو ها را با قوه تخیل می ساختم و دیگر هرگز تابلویی را با چشم سر نساختم ،  حتی صورت اشخاص را هم با استفاده از رنگ آمیزی و حالت صورت از ضمیر کمک می گرفتم . ساختن این گونه از تابلو ها در ابتدای کار فوق العاده مشکل به نظر می رسند ، با تمرین مدام به مرور سازنده عادت کرده ضمن ساختن هر سوژه ای  به تدریج سبکهای نوینی را هم  خواهد آفرید که کارشناسان هنری  به ارزیابی سبک آن خواهند پرداخت .  به هر حال هدف از ساختن یک تابلو بیان مطلب سازنده است و در مواردی ، بخصوص با ترکیب رنگهای گوناگون ،  بیننده را شاد نماید تا بیننده بتواند  مفاد و محتویات تابلو را تحت تأثیر رنگها به سهولت هضم نماید .

استانبول دارای قصر های زیبا ، مساجد با شکوه و رستوران های متعدد بود . در رستوران ها مشتریان بیشتر مرد ها بودند و کمتر زنی دیده می شد . دو روزی در استامبول توقف کردیم ، برای کنترل فولکس واگن بعلت  عدم  آشنایی مکانیک با آن رگلاژ ماشین صحیح نبود و سرعت لازم را تأمین نمی کرد .  شهر های بین استامبول و آنکارا بسیار فقیر و عقب افتاده بودند ، از قبیل  سیواس ، دیار بکر و غیره . آنکارا هم چنگی به دل نمی زد به سوی مرز ایران حرکت کردیم  .موقعی که به پمپ بنزین ارض روم رسیدیم  بنزینمان تمام شده بود ، به مأمور پمپ گفتم بنزین ، گفت باید بروی ایالتی در سیصد متری و اجازه بگیری 3 دلار به او دادم و گفتم پنج لیتر بنزین بزن که باآن تا آنجا بروم که خود داری کرد ، پیاده در آفتاب داغ تا آنجا رفتم تا اجازه بگیرم  ، موقع خروج از ارض روم یک افسر ترک سوار اتومبیل ما شد ، چون مسا فتی به اندازه بیست کیلومتر منطقه نظامی بود که مبادا عکس بگیریم . در اتومبیل مرتب می گفت چرا زن فرنگی گرفته ای طلاق بده ، زن مسلمان ترک بگیر ، در پست نظامی پیاده شد و از شرش خلاص شدیم .  نیمه شب به کوه آرارات رسیدیم که در مهتاب فوق العاده زیبا بود ، وارد مرز بازرگان شدیم گمرک بسته بود ، نیمه شب مأمور را بیدار کردم که مهر ورود به ایران را بزند و کنترل نماید . تا تهران تمام طول راه ، منطقه نظامی بود و سربازان همه جا دیده می شدند ، در طول راه چندین بار مأمورین نظامی اتومبیل را کنترل کردند و گذرنامه ها را بازدید ، روزهای بعد از بیت و هشتم مرداد بود . نیمه شب وارد تهران شدیم ، هوا فوق العاده گرم بود ، مادر ، خواهر و برادرنم از ما پذیرایی کردند .

Apr 22

آکادمی ، شامل کلاسهای مجسمه سازی ، نقاشی ، آرشیتکتور و سایر رشته های هنری بود . ساعت هشت صبح می بایست در کلاس یا آتلیه حاضر می شدیم . هر کلاس یک سرپرست داشت که مربی آن کلاس و آتلیه بود ه و وسایل مورد نیاز هنر جویان را  تهیه و آماده می کرد . همه ساله قبل از شروع کلاس ها ،  مدیران آکادمی در جراید بلژیک ضمن دادن آگهی ، اعلام می کردند که نیاز به شش مدل مرد و زن در آکادمی دارند . در مورد زنان سن بین 18 و 25 و می بایست اندامی مشابه ( ونوس  ، الاهه زیبایی   ) که میلوی مجسمه ساز در چهار هزار سال قبل در یونان ساخته بود ، باشند . دخترانی که از نظر اندازه قد و اندام خود را نزدیک به آنچه در روزنامه ها اعلام شده بود می دانستند ، در کنکور مربوطه حاضر می شدند . به این تر تیب موقع شروع کار دانشجویان مجسمه سازی ، مدل ها آماده پز دادن بودند . آنها در روی میز مدوری  که چرخ می خورد ، خوابیده ، نشسته و یا ایستاده ، لخت مادر زاد ،  بدون لباس یا پوششی مطابق پزی که استاد تعیین می کرد  ، شکل می گرفتند و شاگردان روی چهار پایه های مجسمه سازی ، با گِل مخصوص و آر ماتور لازم ، از روی مدل مجسمه خود را می ساختند .  در تیر ماه سال 1949   که آقای دکتر محمد مصدق ، همراه گروهی از وزیران و همراهانش برای دفاع از ملی شدن نفت ایران از دولت انگلستان در هلند بسر می برد .  یکی از وزرای همراه ایشان ( وزیر فرهنگ ) برای دیدار مؤسسات و دانشگاههای بلژیک به بروکسل آمده بود . استاد مجسمه سازی ، داووس گفت رضا ، وزیر فرهنگ ایران ساعت 11 برای دیدار آکادمی می آید . در ساعت یازده و نیم وزیر فرهنگ آقای جعفری با استاد داووس وارد آتلیه مجسمه سازی شد ، هر وقت یک خارجی وارد آتلیه می شد ، مدل به پشت پاراوانی که در نزدیک میز بود می شد ، حتی در مواقعی که فراش آکادمی برای انداختن ذغال سنگ به بخاری وارد می شد ، مدل این کار را انجام می داد . وقتی آقای جعفری وارد شد ، پشت مدل را دید و به من گفت چه پسر زیبایی ، چه کون و کپلی . گفتم پسر نیست دختر است . گفت عجب دختر به این زیبایی جلوی شما لخت می شود . گفتم اینجا آکادمی است و جلوی همه پسران و دختران هنر جو لخت می شود . چون دیدم استاد به صحبت طولانی من وجعفری چشم دوخته و متعجب است ، گفتم آقای جعفری استاد داووس از هنر مندان بزرگ اروپا هستند و مشغول ادامه دیدار از سایر قسمت ها شدند . بعد از تعطیل آکادمی جعفری را با خود به خانه بردم و نهاری با او خوردیم . آب می خواست ، هوا گرم بود ، آب لوله کشی به او دادم ، گفت جای آب شاه خودمان خالی ، این آب که مزه ندارد . در همان روز ها یکی دیگر از وزرا  گفته بود که تلفن کرده ام به ایران که پنیر لیقوان برایم بفرستند . پنیر های هلندی مزه پنیر لیقوانی را ندارد . در آن زمان هر وقت در شب های تعطیل به سینما می رفتم ، در بخش اخبار که قبل از شروع فیلم پخش می شد ، وقتی دکتر مصدق را نشان می دادند  کلیه حاضرین بلژیکی که دل خوشی از انگلیس نداشتند ، دست می زدند و هورا می کشیدند .  برای آنها  مصدق قهرمان آزادی ملت های استعماری بود که نفت را از چنگ انگلستان بیرون می کشید . در آن روزها اخبار فارسی رادیو  BBC را گوش می کردم ، روزنامه نگار می گفت جناب آقای دکتر مصدق خیر خواه ملت ایران هستند و شایسته ترین نخست وزیر جهان و بعد که به اخبار BBC به زبان فرانسه گوش می دادم ، گوینده رادیو می گفت دکتر مصدق رییس اوباشان با 400 اوباش دیگر قدرت را در دست گرفته و منافع دول اروپا را قصب کرده است .  ما نباید به این اوباشان اجازه بدهیم که نفت ما را که صاحب آنیم و خودمان از زیر زمین با زحمات فراوان استخراج کرده ایم ، تصاحب کنند . در داد گاه لاهه وکیل مدافع دکتر مصدق که یک انگلیسی حقوق دان بود ، به مصدق و ملت ایران حق داد و گفت نفت به ایرانیان تعلق دارد .

دکتر مصدق به این ترتیب در دادگاه لاهه مالکیت مطلق نفت ایران را برای ملت ایران بدست آورد و برنده دادگاه شد و کمپانی نفت ایران و انگلیس شکست خورد . فیلم های خبری نشان می داد که در ایران مردم تابلوهای نفت ایران و انگلیس را از دکان های نفت فروشی کنده بودند و یک جنبش ملی همه جانبه ایجاد شده بود .  این حس ملی در من به حدی زیاد بود که به وزارت جنگ نوشتم برای کمک به بودجه کشور از حقوق ماهیانه خود صرفنظر می کنم . سرتیپ ریاحی که او را می شناختم و پلی تکنیک فرانسه را دیده بود ، ضمن تشکر جواب داد ، نیازی به کمک شما نیست .

مدت چهار سال همه روزه ساعت 8 صبح در آتلیه مجسمه سازی حاضر می شدم . صبح ها با مولاژ از روی مدل زنده کار می کردم و بعد از ظهر ها کارم سنگ تراشی بود از روی مجسمه های قدیمی یونان . دونوع سنگ برای تراشیدن در اختیار داشتیم ، یکی سنگ خارا که آبی رنگ و بسیار سخت بود و دیگری ( پیر دو فرانس ) pierre de france که آهکی بود و بسیار نرم . با این سنگ مجسمه بسیار زیبایی ساخته بودم که عموی سیمون آن را خریداری کرد ، در آن زمان محصل بودم و نیاز به فروش آن داشتم ، بعد ها تأسف خوردم که چرا آن را فروخته ام . عموی سیمون آن مجسمه سنگی را در دیوار سالن مدرنی که ساخته بود نصب کرد .  مجسمه برجسته ای از سنگ خارا را که برای امتحان آخر سال ساخته بودم ، در نما یشگاهی که همه ساله در خاتمه سال تحصیلی از ساخته های هنر جویان به معرض تماشای طالبان هنر می گذاشتند ، عرضه کرده بودم ، در ماه ژوییه آن سال از فروش کار هایم  اولین اتومبیل فولکس واگن را که پس از پایان جنگ بین الملل  به تازگی در آلمان ساخته شده بود به مبلغ 1100 دلار معادل 55 هزار فرانک بلژیک بود خریداری کردم . در آن سالها اتومبیل شخصی بسیار کم بود و هنوز قدرت خرید مردم به حد مطلوب نرسیده بود . امکان پارک کردن در همه جا وجود داشت  . بدون امتحان رانندگی به من و سیمون اداره رانندگی تصدیق داد ، بعد ها که راهنمایی و رانندگی به علت حجم اتومبیل های شخصی سا مان گرفته بود  ، امتحان رانندگی بر ای گرفتن تصدیق بر قرار گردید .

قبل از سال 1952 وخرید اتوموبیل برای رفتن به آکادمی از منزل تا میدان مرکزی بروکسل با تراموای می رفتم که قدیمی و فرسوده بودند .  از آنجا تا آکادمی که در رونو ( کوچه نو ) قرار داشت ، پیاده عبور می کردم . و همیشه از کوچه ای می گذشتم که در سمت چپ آن یک مغازه فروش وسایل نقاشی وجود داشت . در روزهای غیر بارانی از طرف مقابل آن که آفتابی بود می گذشتم و امکان نداشت در روزهای آفتابی از طرف دیگر عبور کنم . یک روز آفتابی بدون اراده مثل آنکه کسی هلم داده باشد به طرف مغازه مزبور رفتم ، در دل می گفتم تو که نیازی به وسایل نقاشی نداری چرا به آنطرف می روی ، چند لحضه ای در مقابل ویترین مغازه ایستاده بودم که  ناگهان صدای شلیک یک رگبار مسلسل سکوت کوچه را در هم شکست ، فردی  از طبقه بالای مغازه عابرین آن  سوی کوچه را به رگبار گلوله بسته بود . چند عابر را دیدم که  خون اندامشان را گرفته بود و به زمین افتاده بودند . وقتی پلیس آمد معلوم شد که یک افسر باز نشسته از جنگ جهانی به تصور حمله دشمن عابرین را به گلوله بسته است و بعد معلوم شد که مشاعرش را از دست داده است . من متعجب بودم که چگونه بدون اراده به آنطرف کوچه رفته ام .

در ماه ژون 1953 در امتحانات نظری و عملی آکادمی با بزرگ ترین امتیاز دیپلم استادی ( Prix de Maitrise ) را دریافت کردم . در ماه اوت همان سال به اتفاق سیمون و دو فرزند 3 و 5/1 ساله از راه ایتا لیا با فولکس واگن عازم ایران شدیم .  آکادمی بروکسل از آکادمی  کارارا در ایتالیا که مرکز سنگتراشی بود برایم 3 ماه دوره استاژ گرفته بود که در آنجا به کار تراش مجسمه بپردازم . اوضاع ایران وخیم بود ، نفت ملی شده بود ولی عده ای از مردم و نیروهای نظامی مصدق را از کار برکنار کرده بودند و زندانی . این بود که پس از پایان دوره استاژ از طریق ونیز و و تریست که شهری بین المللی شده بود به سوی ایران حرکت کردیم .

Mar 13

در بور لیؤ پولد هر هفته بعد از ظهر های روز شنبه  که تعطیل بود ،  به دلیل دور بودن از بروکسل ، افسران بلژیکی و خارجی ته دانسان و رقص برقرار می کردند .  افسران جوان بلژیکی که هم سن و سال ما بودند با نامزد ها  یا همسران خود  به مجلس رقص می آمدند و  ما 9 نفر افسر ایرانی که نامزدی نداشتیم تنها می ماندیم . این بود که افسران بلژیکی از بین آشنایان و فامیل خود دختران جوان و دم بخت را به ته دانسان می آوردند که تنها نباشیم و ما با آنها می رقصیدیم . در چنین شب نشینی هایی ، با سیمون آشنا شدم ، او در بروکسل در مؤسسه ای سکرتر بود و بیست سال سن داشت . چهار ماهی در بروکسل ، روز های تعطیل با او رفت و آمد داشتم ، بعد از این مدت یک روز گفت :این هفته روز تعطیل با ترن بیا به شهر ( وِتِرِن ) که تو را به پدر و مادرم معرفی کنم ، یک روز گرم تابستان  ساعت 10 صبح با ترن از بروکسل عازم ( وترن ) شدم ، 50 کیلومتر از بروکسل فاصله داشت ، در ایستگاه راه آهن ( وترن ) سیمون با سگ سیاه خود ، در انتظارم بود . بعد از مدتی پیاده روی از کوچه ای گذشتیم که سنگفرش بود ، ساختمان های دو طرف کوچه شیر وانی قرمز داشتند ، در انتهای کوچه به چهار راهی رسیدیم . بعد از چهار راه در سمت چپ کوچه درب آهنی باز ی بود ، وارد که شدیم دیدم چند پرنده در حوضچه بتنی باغ که اطرافش را گلدانهای شمعدانی گذاشته بودند مشغول آب تنی هستند . خواب کلاس دوم مدرسه متوسطه شاهرضا  ، در ماه رمضان صورت حقیقی به خود گرفته و من مات و متحیر از آنچه  قضا و قدر برایم انتخاب کرده بود به خانه داخل شدم . پدر سیمون ، بسیار مهربان و شاد و سرحال بود ، همواره موقع استراحت ، پس از خواندن اخبار روزنامه ، سوتی می زد و سیگاری دود می کرد . مادر سیمون ، زنی با وقار و جدی بود که مدیریت خانه را به عهده داشت ، وقتی معرفی شدم با تبسمی کوتاه خوش آمد گفت . من  جز همین گونه  تیسم هرگز خنده او را ندیدم .چند هفته ای روز های تعطیل برای صرف نهار و دیدار سیمون و خانواده با ترن به شهر وترن می رفتم ، تا اینکه در یک روز سرد زمستانی ساعت 11 صبح ماه فوریه 1947 که پدر و مادر سیمون از کلیسا بر گشته بودند ، قرار بود دست سیمون را از مادرش مطالبه کنم ( یعنی تقاضای ازدواج ) نمایم .  قبل از سفرم به اروپا ، زمانی که در خرم آباد خدمت می کردم میل داشتم با خواهر یکی از افسران مخابرات که بروجردی بود ، ازدواج نمایم . پدر دختر گفته بود باید یک خانه برایش بخرم ، پنج سنگ آب زراعتی به نام دختر  و تعداد زیادی سکه طلا تقدیم نمایم . من با درجه ستوان دومی ، یک تخت سفری بروجردی و ماهیانه 120 تومان حقوق داشتم و هنر نقاشی و بس . این بود که ازدواج عملی نشد . در بلژیک ، مادر سیمون با اطلاعاتی که از  وزارت خارجه بلژیک کسب کرده بود ، موقعی که  تقاضای ازدواج با دختر بیست ساله اش را کردم ، با نهایت تعجب دیدم  در حالی که  اشگ فراوانی از چشم هایش جاری بود گفت : نه آقا ، من دخترم را به شما نمی دهم . اولأ 6 هزار کیلومتر از بلژیک بدورید ، ثانیأ شنیده ام که یک مرد می تواند 3 زن عقدی داشته باشد و بعد هم آب جاری لوله کشی در تهران نیست ، و امراض گوناگون عارض مردم می شود . خلاصه با مخالفت سخت مادر سیمون مواجه شدم . اما سیمون به مادرش گفت : من فقط با رضا ازدواج می کنم و بس .

در طول سال 1947 روز های تعطیل و ساعات بیکاری  ، تابلو های کوچکی را که با رنگ و روغن روی مخمل سیاه می ساختم به افسران بلژیکی که خریدارش بودند دانه ای هزار فرانک می فروختم ، در ماه پنج تابلو را تمام می کردم و به این ترتیب پنج هزار فرانک نصیبم می شد . ارتش ایران برای هر سه ماه معادل چهار هزار فرانک ارز به وسیله بانک وست منیستر انگلیس برای هریک از ما حواله می کرد . در اواخر سال 1947 انگلستان از پرداخت ارز به محصلین ایرانی در اروپا امتناع ورزید ، دولت دستور داد که محصلین نظامی و غیر نظامی به ایران مراجعت کنند . به وابسته نظامی ، سرهنگ امینی که در پاریس به سر می برد گفتم که تا پایان کلاس مربوطه خواهم ماند و نیازی به ارز ندارم ،  سرهنگ امینی گفت : شما یاغی هستید ، با شما کاری ندارم  . جواب دادم بسیار خوب .  به برخی از همراهانم که با هم به بلژیک رفته بودیم و پولی نداشتند ، کمک می کردم  ،   بعد از خاتمه کلاس  به پاریس مراجعه نمودم  و مسؤل محصلین اعزامی بلیط هوایی ارفرانس را که بنامم بود ، داد و سفر به خیر گفت . من که تصمیم داشتم به اتفاق سیمون که  اینک همسرم شده بود به ایران مراجعه کنم . به سفارت ایران در بروکسل رفتم ، اما سفارت ایران به سیمون ویزا نداد و گفت افسران حق ازدواج با خارجیان را ندارند .  حال می بایست ارتش ایران را قانع می کردم که با ازدواجم موافقت کنند .  این بود که به تنهایی به ایران مراجعه و در اولین فرصت نامه ای به ستاد ارتش نوشتم ، رییس رکن دوم ستاد مرا خواست و گفت زن خارجی خانه را جاروب نمی کند ، یک زن ایرانی بگیر و کار را تمام کن . خلاصه مخالفت ارتش را صریحأ اعلام کرد .  وقتی با مخالفت رییس رکن 2 مواجه شدم . نامه ای به شرح زیر به تیسار رزم آرا ریاست ستاد ارتش نوشتم . صدی  99% جوانان ایران و بخصوص افسران ارتش ، به علت مهریه گزافی که پدر و مادر دختر تقاضا می کنند ، قدرت ازدواج کردن را ندارند ، قبل از سفر به اروپا تصمیم به ازدواج داشتم که به همین علت انجام نشد . در بلژیک سنم تقاضا می کرد ، ازدواج کنم ، دختری تحصیل کرده که پدر و مادرش با یک حلقه طلا که آن را هم خودشان خریداری کرده بودند ، با ازدواجم موافت کردند . اینک در مقابل یک امر انجام شده قرار گرفته ام ، مستدعی است مقرر فرمایید که همسرم به ایران سفر کند .  رییس ستاد ارتش تیمسار رزم آرا که از افسران روشن فکر بود ، بلافاصله از وزارت امور خارجه خواست تا ترتیب صدور ویزای همسرم را بدهد . به این ترتیب ، سیمون شش ماه بعد از من به ایران آمد و شناسنامه ایرانی دریافت کرد و طبق قانون اساسی ، همسران خارجی ایرانیان ،  ایرانی و مسلمان محسوب می شدند

در تهران ، فرمانده گروهان مخابرات  دانشکده افسری شدم و طبق اصول انسانی و رفتاری که آموخته بودم برای سربازان احترام فوق العاده ای قایل می شدم . در سال 1940 که شاگرد دانشکده بودم ، فرماند گان مربوطه از  دانشجو حتک احترام کرده و با فحش و ناسزا که معمول افسران اوایل سلطنت پهلوی و اواخر قاجاریه بود ، رفتار می کردند .  این بود که شاگردان دانشکده و افسران زیر دستم ، برایم احترام خاصی

پرتره سیمون ( سبک نیؤکلاسیک ) رنگ و روغن اکتبر 1981 اندازه 80x100 cm

قایل می شدند  . یک روز رییس ستاد ارتش از واحد های دانشکده سان می دید ، کوله پشتی یکی از شاگردان تسمه اش پاره شده بود . فرمانده گردان به او اهانت کرد . من گفتم ، آقا به فرمایید به کلاس مربوطه ، مهم نیست .  هنگامی که در بلژیک بودم ، یک روز برادر شاه بلژیک که به جای او انجام وظیفه می کرد ، آمده بود به دانشگاه نظامی ، با سرباز ساده ای صحبت می کرد ، سرباز دستش را زده بود به کمرش و جواب را در نهایت صمیمیت ،  دوستی و بدون ترس می داد . از آن صحنه تعجب می کردم که چگونه سربازی با جانشین شاه  ، دوستانه و بدون رعب و وحشت صحبت می نماید . در حالی که در ایران یک سر گروهبان بی سواد ، خود را شاه تصور می کرد و با سربازان زیر دستش مثل برده زر خرید رفتار می نمود .  در حالی که در بلژیک ، چنین می نمود که سرباز و شاه مملکت هر دو برای میهن خود خدمت می کردند  و یکی را  بر دیگری ارجهییت نبود .

زمانی که در دانشگاه نظامی بلژیک بودم ، در امتحان ورودی آکامی بلژیک شرکت کرده و پذیرفته شده بودم.  این بود که  در همان زمان نامه ای به  صورت مستقیم به اعلیحضرت نوشتم که در آکادمی هنر های زیبای بلژیک طی امتحان ورودی موفق شده ام ، اگر شاهنشاه اجازه بدهند  بعد از طی دوره نظامی  برای ادامه تحصیل به این آکادمی بروم .  پس از دو هفته نامه ای از ستاد ارتش رسید ه بود  که در آن نوشته شده بود . اعلیحضرت با ادامه تحصیل شما موافقند ، اما من که رییس ستاد ارتش هستم دستور می دهم بلافاصله بعد از پایان دوره نظامی ،  به ایران مراجعت کرده ، اطلاعات فرا گرفته خود را ، در ارتش ایران برای رسته مربوطه ، تدریس نمایید .  این بود که بعد از آمدن به ایران  . در تابستان که دانشکده افسری به اقدسیه کوچ می کرد ، در مرداد ماه آن سال ، تابلویی به سبک جدید که در فرانسه دیده بودم ، ساختم و به همراه  نامه ای که یاد آور موافقت اعلیحضرت با ادامه تحصیلم در آکادمی هنر های زیبای بلژیک بود ، به درب خانه  رییس ستاد تحویل نمودم .  چند روز بعد ، رییس دانشکده افسری احضارم کرد و بسته ای را تحویلم داد و گفت : از طرف رییس ستاد ارتش است . در آن بسته ، یک جفت دستکش چرمی فرانسوی ، یک خودنویس طلای پارکر ، یک ساعت مچی طلای وستند واچ و کارتی بود . در کارت نوشته بود ، هم قطار عزیز ، ضمن تشکر فراوان از تابلوی مرحمتی بسیار زیبا . در اولین ، اعزام محصل به اروپا برای تحصیل در آکادمی اعزام خواهید شد .

سه ماهی گذشته بود ، یک روز در دانشکده افسری ، افسر نگهبان بودم . رزم آرا وارد محوطه سر باز خانه شد ، طبق اصول نظامی برای عرض گذارش ، شمشیر کش جلوی او رفتم ، تا گفتم سروان رضا لعل ریاحی ، دستم را گرفت و گفت از فردا بروید رکن سوم برای تعقیب اعزام محصل به اروپا و گرفتن گذر نامه . رکن سوم شرف عرضی برای شاه ماشین کرده بود .   آجودان نامه را به وزیر جنگ  سپهبد امیر احمدی که از قزاقان قدیمی بود داد . تا خوانده بود ، نامه را پاره کرد . صدایش را می شنیدم که می گفت ، افسر باید با تیر و تفنگ سرو کار داشته باشد . این رقاص بازی ها چیست که برود آکادمی ، برای مجسمه سازی و نقاشی . آجودانش که از دوستانم بود رنگ پریده آمد و گفت :کار خراب شد.  جریان را به رزم آرا گفتم . ایشان فرمود وزیر جنگ قرار است هفته آینده به لندن برود ، در غیابش خودم به عرض می رسانم .  شاه که دوسال قبل دستور اعزامم را داده بود ، موافقت کرد .

25 اوت 1949 با ارفرانس به اتفاق سیمون که فقط شش ماه در ایران به سر برده بود ، عازم پاریس شدیم  . و از آنجا  با هواپیمایی سابنا به بروکسل رفتیم . در اولین دوشنبه ماه سپتامبر که آکادمی باز شده بود ، برای رشته مجسمه سازی نام نویسی کردم . و به مدت چهار سال تا اتمام دوره آکادمی که مصادف با حکومت دکتر محمد مصدق بود به دور از سیاست آن روز ایران ، به ادامه تحصیل پرداختم . کلاسی که در آن بودم شامل شش دختر و شش پسر بود که من دهسال از همکلاس هایم مسن تر بودم . استاد مربوطه ، پرفسور ( داولوس ) بود شصت ساله که از مجسمه سازان مشهور آن روز اروپا محسوب می گردید .

Mar 10

در ایران ما در شمار افسران سالونی بودیم که عادت به خواب و استراحت داشتیم . در بور لیؤپولد که منطقه ای نظامی بود ، در روز اول در یک مانور نظامی شرکت کردیم ، در این مانور بر نامه این بود . در حالی که زیر آتش  قرار داشتیم  ،  باید به دشمن حمله کنیم ، برای پیشرفت و عدم دریافت آتش گلوله مجبور بودیم در آب برکه هایی که در اثر بارش باران تشکیل شده بود ، خود را بیاندازیم . تمام لباسهایمان خیس آب و گل شده بود ، در ایران هرگز در چنین عملیاتی شرکت نداشتیم ، افسر بلژیکی که  گروه را همراهی می کرد  ، خود را با سینه و به سرعت در برکه های آب می انداخت و   تمام لباس  و صورتش به گل و لای آغشته بود ، ما که عادت نداشتیم سعی میکردیم سر و صور تمان گلی نشود . در آنجا متوجه شدیم که ارتش واقعی و افسران واقعی چگونه باید باشند . در سرمای سوزان و زیر باران های مداوم ، مدت 3 ساعت در حال مانور بودیم . پس از اتمام مانور و ورود به باشگاه ، لباسها را عوض کردیم و برای گرفتن دوش به دوش عمومی که دیگر افسران بلژیکی مشغول گرفتن  دوش و لخت عور ، بدون لنگ و هر پوششی بودند رفتیم ، روز های اول با بد نهای لخت   ناراحت و خجل بودیم ، پشت دو کتف همه ما جای حجامت که در کودکی و عید نوروز معمول بود ، دلاک های حمام یا کولی های دوره گرد طبق رسوم قدیمی برای سلامتی با آوردن منقل آهنی و  انبر و دیگر وسایل کار در خانه های شهر از کودکان و دیگر داوطلبان حجامت می کردند . یکی از افسران بلژیکی از ما پرسید ، چرا پشت همه شما خط های سفید وجود دارد و ما جوابی نداشتیم . آلودگی آب  در آن زمان و نبودن آب سالم قابل شرب و اینکه آب داخل آب انبار های خانگی اکثرأ  آلوده به خاکشیر و انواع باکتری ها  بود ، انواع و اقسام امراض عاید مردم می شد . مردم آن زمان شهر مشهد و شاید سایر شهر های ایران  اغلب  به بیماری سالک یا کچلی دچار می شدند . وقتی شش ساله بودم ، سرم مبتلا به کچلی شده بود ، زنی کولی به عنوان طبیب روی سرم زفت  گذاشت  که دارویی خمیر مانند بود روی پارچه سفیدی می مالید و بعد از تراشیدن سر پارچه را به سر می چسبانید و بعد از یک ماه دوباره می آمد ، پارچه زفت را که خشک شده بود با یک ضرب از سر بر می داشت و مو ها ی از نو روییده  که  با خون و چرک به پارچه زفت چسبیده بود ، جدا می شد و به این ترتیب گاهی سلامتی حاصل و گاهی سر  ، کچل و بدون مو تا پایان زندگی باقی می ماند .   همواره متحیرم که چگونه در 91 سالگی تا به حال زنده مانده ام . گویا با  وجود آن همه امراض مصونیت پیدا کرده بودم . در زمان جنگ دوم در سالهای 1941 تا 1944 عده زیادی از افسران و سربازان آمریکایی در ایران بعلت امراض عفونی ، هلاک شده بودند .   تعدادی از آنان مبتلا به حصبه و یا اسهال خونی شده و در می گذشتند . در حالیکه ایرانی ها مصونیت داشتند .

در بور لیؤپولد ، مر کز تعلیمات نظامی که بعد از ظهر ها دروس شفایی در کلاسها بود ، یک روز بر نامه شناسایی نارنجک ، گلوله های توپ و خمپاره را درس می دادند ، ضمنأ هوا بسیار سرد بود . گفتم من چون افسر مخابرات هستم این درس را می شناسم  و نیازی به آموزش آن ندارم ،  سایر همراهان هم که در اطاقم جمع بودند از رفتن به کلاس طفره رفتند ، من مشغول ساختن تابلویی شدم که قرار بود به باشگاه کمپ اهدا کنم و همراهان نیز مشغول نوشیدن چای شدند .  ناگهان صدای انفجار بمبی سکوت فضا را در هم شکست ، از پنجره دیدیم که میز و نیمکت کلاس درسمان در حال پرتاب شدن است ، افسران ایرانی که میهمان بودند ، همیشه در در ردیف جلوی کلاس جای داشتند . وچون ما نرفته بودیم ، افسران بلژیکی در جای ما نشسته بودند . افسر بلژیکی نارنجکی را برای آزمایش به گمان اینکه مستعمل است ، ضامن آن را کشیده بود که در همان حال منفجر شده بود . کلنل ( بک لان ) سراسیمه به محل رفته و چون دیده بود که افسران ایرانی ، هلاک نشده اند و سه افسر بلژیکی در جا کشته شده و عده ای زخمی ، خوشحال بود که به افسران ایرانی آسیبی نرسیده است . در حقیقت آن روز ، خود و همراهانم را از هلاکت نجات داده بودم . شاید هم سر نوشت نمی خواست که هلاک شوم .  به هر حال چند روزی پس از آن عملیات مشترک آموزش نظامی و آشنایی با مراسم ارتش بلژیک ، خاتمه یافت و هر یک از ما به واحد های مربوطه ، مخابرات ، استحکامات مهندسی ، توپخانه ، پیاده و تانک رهسپار شدیم .

Mar 7

فردای آن روز در ستاد، و قتی  تیمسار رزم آرا رییس ستاد وارد محوطه شد، افسر نگهبان خبر دار داد، من بدون توجه به خبر دار، جلو دویدم و گفتم : در آزمایشات امتحان اعزام به بلژیک  رتبه اول شده ام، رییس رکن می خواهد فرد دیگری را به جایم بفرستد. رزم آرا گفت : از سلسله مراتب گزارش کنید. گفتم : تا نامه به دست شما برسد، اینها به اروپا رفته و برگشته اند.  دستم را گرفت و مرا به اطاق خودش برد. به افسر نگهبان گفت  : سرهنگ شیمی با اوراق امتحانی به دفترم بیاید. چند لحضه بعد سرهنگ شیمی وارد شد، رزم آرا از او پرسید، وضعییت امتحانی ستوان لعل ریاحی چیست؟ جواب داد ایشان نفر اول هستند. رزم آرا به من دست داد و تبریک گفت و به شیمی دستور داد، شرف عرضی جهت اعزام به اروپا بنویسد، او رفت و پس از آن رزم آرا مرا به اطاق معاونش برد و گفت هر وقت لعل ریاحی با من کاری داشته باشد، می تواند مستقیمأ مراجعه کند. معاون رزم آرا سرهنگ انصاری بود که از دانشکده سن سیر فرانسه فارغ التحصیل شده بود. به این ترتیب گذر نامه ام آماده شد. برای خدا حافظی به تیمسار مزین مراجعه کردم، او از اینکه عازم اروپا هستم و نمی توانم به کارم ادامه دهم ناراضی بود و چون بدون موافقت او اقدام کرده بودم،  از مبلغ چهار هزار ریالی  که بابت  تابلویی می بایست می پرداخت، خود داری نمود. اما سرهنگ صنیعی شوهر دختر خاله شاه تابلوی دیگری را به مبلغ چهار هزار ریال از من خریداری کرد که با آن  ارز دلار خریداری کرده، عازم اروپا شدم.

در آن تاریخ 1947 دو سال از پایان جنگ دوم جهانی گذشته بود و هواپیمای مسافربر وجود نداشت. لذا از راه زمین با شرکت تازه تأسیس ایران تور که اتو بوس های نو داشت، با دوستم سروان ایمانیان، یک روز سرد زمستان که برف فراوانی باریده بود، از راه همدان عازم عراق شدیم. هوا بی اندازه سرد بود، در صندلی پشت راننده نشسته بودیم، اتوبوس شوفاژ داشت و گرم بودیم. چند کامیون در جاده سر نگون شده بودند. همدان را تا اندازه ای می شناختم، زمانی که در خرم آباد بودم، چندین بار برای رفتن به کرمانشاه در یکی از هتل هایش اقامت کرده بودم. شب در همان هتل به سر برده و فردای آن روز با  اتوبوس از فلات ایران به سوی جلگه عراق که در سرازیری و هوایش آفتابی و گرم بود، رهسپار شدیم. از قصر شیرین به خانقین رسیدیم که مرز بود، مأمورین عراقی اجازه عبور به اتوبوس ایرانی ندادند، چمدانهایمان را به اتوبوس شکسته و قدیمی عراقی انتقال دادند. از تهران آدرس هتل جبهته النهر را در بغداد داشتیم، با درشکه به آنجارفتیم که جا نداشت. درشکه چی که ایرانی بود ما را برد به فندق جمیله که مسافر خانه بود. فردای آن روز سایر همراهان را در سفارت ایران که وابسته نظامیش  سرگردی بود و استاد ریاضیات در دانشکده افسری، از ما که 9 نفر بودیم پذیرایی شایانی به عمل آورد. از مغازه های مملو از اجناس خارجی، ترموس و لوازمی برای طول سفر خریداری کردیم. از بنگاهی بنام سفر، بلیط کشتی ارزان، چهار طبقه زیر کشتی خریدیم، نام کشتی آقا ممنون بود و از بندر مارسی به بیروت می آمد.

برای رفتن به بیروت 20 روز بعد در بغداد از شرکت صحرا نوردی بیژن که شرکتی انگلیسی بود بلیط اتوبوس خریده و به سمت سوریه حرکت کردیم. سوریه که  قبلأ  از مستعمرات فرانسه بود تازه به استقلال رسیده بود. افسر مرزی با چای از ما پذیرایی و بعد عازم مرز لبنان شدیم. از ارتفاعات لبنان دریای مدیترانه با چند کشتی در آن منظره زیبایی  داشت و من که تا آن روز دریا را ندیده بودم برایم جالب می نمود. غروب آن روز به بیروت رسیدیم، همراهان در هتل جا رزرو کرده بودند. من و دوستم ایمانیان ایستاده بودیم که چه کنیم؟ جوانکی نزدیک شد و گفت : اگر اطاق بخواهید دارم، ما را به قله تپه ای برد که 50 پله می خورد. در رأس تپه قصر کوچکی بود با درب بسیار بزرگ، زنگ زد، خانمی 50 ساله درب را باز کرد. وارد هالی شدیم که 15 متر طول آن بود، با فرشهای ابریشمی ایرانی، سه منقل پایه بلند با ذغال های سرخ رنگ از آتش گرم به فاصله معین از هم. خانم اطاقی را برایمان انتخاب کرد و گفت با صبحانه، نهار و شام شبی 1 دلار آمریکایی. فردای آن روز پس از صرف صبحانه با ایمانیان به شهر رفتیم، در خیابان بزرگ شهر مغازه وسایل نقاشی بود. سه عدد توال، مقداری رنگ و قلم مو خریداری کردم و در مدت 15 روزی که می بایست منتظر رسیدن کشتی ار بندر مارسی باشم ، از یکی از خیابانهای معروف شهر و منظره قصر و دریا سه تابلو ساخته، قاب کردم و به دیوار هال که خالی بود آویختم. دو روز به آمدن کشتی مانده بود. آن خانم که دختر عصمت پاشا فرمانده قوای عثمانی در جنگ کوت العماره بود، مرا با خود به یک مغازه فرانسوی برد، یک دست کت و شلوار، بارانی،  چمدان بزرگ چرمی فرانسوی، پیراهن، زیر پیراهن، جوراب و دستکش چرمی خریداری کرد. گفتم : پولی ندارم، گفت : بهای سه تابلو است. حتی کرایه را نیز از ما نگرفت، چند جعبه شیرینی لبنانی هنگام سوار شدن به کشتی بما هدیه داد. هنگام خدا حافظی در حالیکه اشگ از چشمانش جاری بود، می گفت از دو فرزندش جدا می شود. در مدت این پانزده روز محبت خاصی بینمان ایجاد شده بود. هنگام صرف نهار و شام در سالن قصر  تابلوی بزرگی از عصمت پاشا با لباس نظامی و شمشیر مرصع که نقاشی فرانسوی آن را ساخته بود، به سالن قصر جلوه ویژه ای داده بود.

گذر نامه ها را، کاپیتان کشتی که فرانسوی بود از ما گرفت، یکی از ملوانان ما را به طبقه چهارم زیر کشتی که محل اسکان ملوانان کشتی و مسافرین بی بضاعت بود هدایت کرد. کاپیتان کشتی که گذر نامه های ما را دیده بود و متوجه شد که از افسران ارتش ایرانیم، ما را به طبقه اول که جای کافی داشت و درجه یک محسوب می شد منتقل نمود. با کاپیتان تا مارسی سر گرم صحبت می شدیم. در درجه یک با شوهر ملکه مادر آقای بوشهری که از تجار بزرگ ایران بود، آشنا شدیم. شب ها در قسمت درجه یک موسیقی و رقص بر قرار بود، مسافرین سروتمند با همسران زیبای خود در رقص و خوش گذرانی بودند و ما با روحیه خموده سربازی از محیط عقب افتاده آن روز ایران، تنها به تماشا اکتفا می کردیم. من با اینکه در میان همراهانم به لباس فرانسوی ملبس بودم، معذالک بعلت آشنا نبودن به رقص تانگو، جرأت پا پیش گذاشتن نداشتم و تنها از دیدن زنان جوان و زیبای فرانسوی لذت می بردم.

کشتی فردای آن روز به بندر حیفا رسید. چهار ساعت برای بار گیری و سوار شدن مسافرین جدید وقت بود. برای دیدن بندر حیفا که در آن سال 1946، هنوز تحت استعمار انگلیس بود، کاپیتان از بازرس انگلیسی برایمان اجازه گرفت که در بندر حیفا پیاده شویم و دیداری کوتاه داشته باشیم. بازرس انگلیسی هشدار داد که در حیفا خرابکاران اسراییلی فعالیت زیادی دارند و برایمان خطر ناک است، معذالک با یک گروهبان انگلیسی، یک ساعتی را در خیابان های حیفا گردش کردیم و از مؤسسات بندری دیدن نمودیم.

در کشتی روزی چهار بار، صبحانه، نهار، عصرانه و شام مفصل به مسافرین داده می شد. اغلب تلا طم دریا موجب تهوع غذای مصرف شده می شد، به قسمی که وقتی پس از عبور از دریای اژه به پیش بندر یونان رسیدیم و از کشتی پیاده شدیم، شکم  ها خالی بود و گرسنگی تقاضای خوراکی می کرد. در ساحل دریا مردی کوزه های کوچک ماست می فروخت، یک دلار دادیم و چند کوزه ماست گرفتیم، ماست فروش مقادیری اسکناس یونانی تتمه یک دلار را می خواست پس دهد که چون به دردمان نمی خورد به فروشنده پس دادیم.

از پیش بندر پیرنه کشتی به سوی اسکندریه راه افتاد، دریا ساکن بود، کشتی به سهولت در بندر اسکندریه که دارای ساختمان های عظیم سنگی و بسیار زیبایی بود، پهلو گرفت، پیاده شدیم. ساختمان ها برایمان بی نهایت حیرت آور بود. زیرا در تهران جز دکاکین آجری یک طبقه یا دو طبقه مفلوک با دربهای کهنه بی رنگ، چیزی ندیده بودیم، حالا ساختمان های عظیم که اروپایی ها ساخته بودند و صاحبان آنها هم اغلب، آلمانی، فرانسوی،  انگلیسی و خدمتکارانشان از اعراب و مصری ها بودند ، ما را به فکر وامی داشت. در خیابان ساحلی، دوره گردان  دارچین و قهوه می فروختند و سلمانی ها در کنار خیابان سر و ریش مشتری ها را می تراشیدند. آنها اکثرأ اعراب مصری و اغلب پا برهنه بودند که نظایرشان را  در تهران و بغداد دیده بودیم. من و دوستان وقتی آن بندر و ساختمان هایش را با خیابان لاله زار، میدان توپخانه ومجسمه رضا شاه در میان آن مقایسه می کردیم، تازه متوجه می شدیم که ثروت ملی ما نفت را کمپانی های انگلیسی چگونه غارت می کنند و ایران در سال دو میلیون لیره بابت اجاره در یافت کرده که نیمی از آن دو میلیون را هم در صورت ساختن جاده و مخارج ماشین آلات استخراج نفت و غیره کسر نموده و مابقی را برای پرداخت حقوق کارکنان ارتشی و ادارات، آنهم خرده خرده و ماه به ماه به مرور می پرداختند. خاطرم هست که هر ماه مجلس شورای ملی، حقوق ماهیانه کار کنان دولتی را، با تصویب ماده واحده در رادیو و جراید اعلام و سپس پرداخت می گردید. و دولت سر مایه ای نداشت که  ساختمان های بزرگ نظیر اسکندریه یا بیروت بنا کند، حتی وزارت امور خارجه از پرداخت اجاره محل سفارتخانه ایران در بلژیک که بعد به آنجا رفتم نیز عاجز بود.

از اسکندریه به جانب بندر مارسی کشتی به راه افتاد، در نزدیکی تنگه مسین ( messin ) بین جزیره سیسیل و شبه جزیره ایتالیا، چند مین دریایی بود که در زمان جنگ آلمانی ها به دریا انداخته بودند. کاپیتان کشتی، کلیه مسافرین را احضار و سوار قایق های چوبی که هر کدام 12 نفر گنجایش داشت و با جر اثقال به دریا انداخته بودند کرد. و کشتی خالی از مسافر به آهستگی از میان مین ها عبور کرد. چند کیلومتر آنطرف تر، مجددأ قایقها را با جراثقال بالا برده به کشتی منتقل نمودند و کشتی از خطر گذشت. صبح روز بعد  به بندر مارسی رسیدیم و از کشتی پیاده شدیم.

در آن زمان که دو سال از پایان جنگ گذشته بود، بندر و کلیه وسایل نقلیه فرانسه  هنوز در اختیار ارتش متفقین بود. رییس ایستگاه راه آهن پیر مردی فرانسوی بود که می گفت از سربازان جنگ اول است و اظهار صمیمیت می کرد. برای یک کوپه درجه یک قطار به ما بلیط فروخت به این شرط که اگر افسران آمریکایی یا انگلیسی خواستند سوار شوند، جایمان را به آنها واگذار کنیم. هوا بسیار سرد بود، ماه دسامبر 1946. در راهرو قطار مسافرین زیادی حضور داشتند. دختر خانم زیبایی که می گفت معلم ژیمناستیک است به درب کوپه ما چسبیده بود، او را داخل کردیم که بین بچه ها نشست. در ایستگاه دوم دو جوان با لباس سویل به درب کوپه کوبیدند و گفتند که از افسران انگلیسی هستیم، خارج شوید. سروان شریعت زاده که افسری قوی و قلدر بود، یخه آن دو نفر را گرفت و بیرون انداخت. آن دو تهدید کردند که در پاریس تعقیبمان خواهند کرد، چون تصور می کردند که ما مصری هستیم. آنها در پشت درب کوپه به آشامیدن شیشه کنیاک مشغول شدند، بچه ها می گفتند حیف که ما شیشه شرابی برای نوشیدن نداریم. من به دختر فرانسوی گفتم که آدرسش را بدهد که در پاریس با او ملاقاتی داشته باشم، گفت : شوهرم در ایستگاه منتظر است، وقتی در پاریس از قطار پیاده شدیم، او با دادن بوسه به یک یک ما از همه خداحافظی کرد. اولین بوسه ای بود که از یک زن جوان فرانسوی عایدم شده بود، از شادی در پوست خود نمی گنجیدم.

در پاریس همگی در هتل هیلدر که نزدیک اپرای پاریس قرار داشت اقامت کردیم، شبی 300 فرانک قدیمی پرداخت می کردیم که فوق العاده ارزان بود. من با دختر جوانی که برای نظافت اطاق می آمد می لاسیدم. همه چیز در پاریس کوپنی بود. در رستوران بزرگی رفتیم و چون کوپن نداشتیم نان به ما ندادند و فقط خوراک گوشت و برنج را سرویس کردند. نامهایمان را نوشتند تا کوپن نان بگیریم. یک ماه در پاریس ماندیم. من همه روزه به موزه لور می رفتم. چند دختر و پسر جوان در گوشه و کنار لور، از تابلوهای قدیمی روی توال  خود کپی می کردند . آثار تخت جمشید را در موزه لور دیدم که ضمن حفریات  فرانسوی ها  از ایران به دست آورده و به موزه لور داده  بودند. مجسمه های بی نهایت بزرگ ، درب های ورودی کاخ ها ی پاسارگاد بود  که در سالنهای بزرگ در معرض نمایش گذاشته بودند. از موزه گرووَن و سایر موزه های پاریس نیز دیدن کردیم. در آن زمان خیابان های پاریس خلوت و تعداد کمی اتومبیل  وجود داشت و ایاب و ذهاب از نقطه ای به نقطه دیگر با متروی پاریس انجام می گردید. برج ایفل، پانتنون، مقبره شخصیت های بزرگ  و  تاریخی فرانسه  و سایر نقاط مشهور و معروف پاریس برایمان حیرت آور و لذت بخش بود. کم کم با تمدن غربی که از کودکی در مشهد مقدس آوازه اش را شنیده بودم و عکس برج ایفل که  در اطاق عبدالعظیم خان، مدیر مدرسه ابتدایی شرق آویزان بود، از نزدیک آشنا می شدم.

امروز در سال 2010 میلادی هوای پاریس با میلیونها انسانی که با هزاران وسیله نقلیه در رفت و آمد هستند، خفقان آور است. با وجود نزدیکی به بروکسل کمتر به آن شهر می روم. با ترن سریع السیر  دو ساعت و با اتومبیل سه ساعت. در 27 سالگی و سفر اولم به اروپا همه چیز برایم خارق العاده بود. امروز در سن 91 سالگی پس از سالیان دراز تحصیلات آکادمیک در بروکسل و دانشگاه جنگ فرانسه در پاریس و به نمایش گذاشتن آثارم در گراند پاله پاریس که مورد توجه هنر شناسان قرار گرفته و برایشان استاد شناخته شده ام، همه چیز برایم عادی و معمولی شده است.

در آن سالهایی که در دبیرستان شاه رضای مشهد در عید نوروز معلم نقاشی دبیرستان  آقای مؤید پردازی   که از شاگردان کمال الملک بود عده ای از شاگردان را برای دست بوسی  استاد ،  به نیشابور برده بود. کماللملک که چشمانش آب مروارید ( کاتاراک ) آورده بود، چشمانش به سختی جایی را می دید. و پزشکان در آن زمان نمی توانستند او را معالجه کنند و استاد فکر می کرد کور شده است. در موزه علوم لندن غرفه ایران را که می دیدم، نوشته بود که ابوعلی سینا در 900 سال قبل کاتاراک را عمل می کرده است و وسایل عملش را به تماشا گذاشته بودند. در گالری فرش های ایران یک قالی به طول 8 متر و عرض 6 متر به دیواری آویزان بود که در زیر قاب آن نوشته بودند، این فرش را سفیر انگلیس از شاه طهماسب صفوی به عنوان هدیه گرفته و با خود به لندن آورده. نقش و رنگ آمیزی فرش به حدی عالی بود که تا کنون نظیر آن را در جایی ندیده ام. برای محافظت آن دو دستگاه بخار آب و رطوبت سنج کار گذاشته بودند.

در 28 دسامبر 1946 با ترن از پاریس عازم بروکسل شدیم. مأمورین گمرک بلژیک جویای مقدار و نوع ارزی که همراه داشتیم شدند. یکی از همراهان اسکناسی صد دلاری را در گره کراوات خود مخفی کرده بود. مأمور گمرک به او ظنین و جستجوی بدنی به عمل آورد و دلار را یافت و دستور داد که باید در بانک دلار را تعویض کند نه در بازار آزاد،  البته  بعدأ  دلار را به او پس دادند. در ساعت شش صبح که به ایستگاه مرکزی بروکسل رسیدیم سروان آیرملو وابسته نظامی در انتظار بود. گروه های کارگران بلژیکی در تاریکی محض،  یخ بندان و سرمای زمستانی با نظم خاصی از ترن پیاده شده و به سر کا رهای خود می رفتند. گویی گروهی نظامی در حرکتند. با آیرملو که در آن زمان سروان بود به تماشای حومه شهر پرداختیم و در هتلی که جا برایمان رزرو کرده بود اقامت گزیدیم. دو سال بعد از جنگ هنوز اقتصاد بلژیک روبراه نشده بود و در آن سرمای سخت شوفاژ هتل کار نمی کرد و کمبود ذغال هم مزید بر علت بود. تا باز شدن دانشگاه نظامی ده روزی در آن هتل اقامت کردیم و به تماشای عابرین زمان را می گذرانیدیم. برخی از بچه ها، زن زیبایی را که می دیدند، عقبش رفته تقاضای دیدار می کردند، اگر متأهل بود نمی پذیرفت و در صورت مجرد بودن راندوو می گذاشتند.

سر انجام در بیستم ژانویه اتوبوس ارتشی، جلوی هتلمان ایستاد و ما را به  بود لیوپلد در مرز هلند که مرکز عملیات نظامی بود برد. زنان و مردان بلژیکی را دیدیم که مشغول ساختمان دیواری در آن هوای سرد در سرباز خانه بودند، راهنما گفت این افراد با آلمانی ها در زمان جنگ که بلژیک اشغال شده بود، همکاری کرده اند و حالا بدون دریافت مزد محکوم به ساختمان اطاق های باشگاه افسران و تعمیرات خرابیهای جنگ هستند. ما در اطاقهای باشگاه افسران سر باز خانه مقیم شدیم. به هر کدام از ما 3 دست لباس باتل درس که لباس نظامی جنگی بود دادند، دو دست برای عملیات نظامی روزانه و یک دست برای عبور و مرور در شهر.

Feb 28

نام تابلو گل ( نمونه ای یک تابلوی تزیینی )

در سال 1323 قراربود با ستون اعزامی به کردستان برای سر کوبی احمد رشید کرد ، با دو دستگاه بی سیم گیرنده و فرستنده و بیست نفر گروهبان ، استوار و سروان عازم کردستان شوم ، شب قبل از حرکت با تب 40 درجه در بیمارستان شماره یک ارتش بستری شدم ، افسر دیگری با 20 خدمه مخابراتی اعزام شدند که در مهاباد ، در دره ای غافلگیر و همگی به قتل می رسند . به این ترتیب سرنوشت مانع از هلاکم شده بود .

در سال 1321 که تازه افسر شده بودم ، همواره در قصر گلستان یا کار خانه اسلحه سازی ارتش در چهار صد دستگاه یا زاغه های عباس آباد که مهمات ارتش در آنجا نگهداری می شد ، افسر نگهبان بودم .  در شب ژانویه که افسر نگهبان کارخانه اسلحه سازی بودم ، درب ورودی کارخانه دو ساختمان داشت که  یکی  مخصوص ارتش ایران و دیگری مخصوص افسر نگهبان لهستانی بود . با افسر لهستانی که زبان فرانسه می دانست و کاپیتان بود ، دوست شده بودم . در آن شب ژانویه گفت ، امشب شب نشینی و جشن است ، و کلیه افسران انگلیسی و آمریکایی در سالن بزرگ جمعند ، تو هم بیا . گفتم به نگهبان لهستانی بگو  چنانچه افسر ایرانی بخواهد برای کنترل به پاسگاه کارخانه بیاید  ،  مانع شود .  اتفاقأ  باتمانقلیچ که در آن زمان رییس ستاد لشگر 2 بود ، برای بازدید نیمه شب آمده بود و سرباز لهستانی ، مانع ورود او شده بود . آن شب با افسران زن لهستانی تا ساعت 3 نیمه شب رقصیده و می زده بودم . ساعت 3 به خوابگاه افسران لهستانی رفتم ، ساعت 10 صبح افسر گارد لهستانی بیدارم کرد . دسته نظامی تعویض از لشگر 2 آمده بود . فرمانده گردان متوجه رفتن من به شب نشینی شده و از آن تاریخ با من به مخالفت پرداخت .

چند روزی هم مجلس شورای ملی آشفته شده بود و من افسر نگهبان تلفنخانه ستاد لشگر 2 شدم که تنها یک خط تلفن شهری داشت که از آن با دربار تماس برقرار می کردند و فرمانده لشگر برای کسب تکلیف  ،از آن طریق با شاه تماس می گرفت . من شبها ساعت 8 برای خواب به خانه می رفتم . یکی از شبها در غیابم فرمانده لشگر تیمسار ابراهیم ارفع ، خواسته بود با شاه صحبت کند ، تلفن راه نمی داد ، افسر نگهبان را خواسته بود که من نبودم ، فرمانده گردان مخابرات سروان کوشان را احضار کرده و به مدت یک ماه در تلفنخانه بازداشت نمود . روز بعد که به ستاد رفتم ، سروان کوشان جلو پلکان ستاد و تلفنخانه عصبانی قدم می زد . تا مرا دید گفت کجا بودید آقا؟ گفتم رفته بودم هنگ 6 صبحانه بخورم . گفت دیشب کجا بودید ؟ گفتم در تلفنخانه ، گروهبان تلفنچی اشاره کرد که خود کوشان کشیک داده . سروان کوشان گفت خودت بودی یا روحت ؟ این بود که فردای آن روز مرا در اختیار کارگزینی لشگر گذاشت ، کارگزینی لشگر مرا در اختیار کارگزینی ستاد ارتش و ستاد ارتش مرا به لشگر خرم آباد  منتقل نمود .

پس از گذشت دو ماه با مادر و خواهر کوچکم با قطار به مقصد اهواز عازم دوراهی اهواز بروجرد شدیم ، آنجا شب را در هتلی گذرانیدیم و فردایش به بیمارستان آمریکاییان رفتم  که مقداری کنین برای ضد مالاریا  بگیرم . پس از معاینه دکتر آمریکایی گفت  نیازی نداری  ،  به مترجم ایرانی گفتم ، برای پیش گیری می خواهم . این بود که مقدار زیادی کنین داد . با تاکسی به دو راهی خرم آباد برو جرد رفتیم و منتظر بودیم تا بار و بنه را در اتوبوسی یا وسیله نقلیه ای قرار دهیم که در ساعت یک بعد از ظهر یک جیپ هند ی جلویم ایستاد ، افسر هند ی گفت به خرم آباد می رود . سوار شدیم ، به افسر هندی که فارسی می دانست گفتم عموی پدر بزرگم محمد صادق خان نواب بوده و پدرم در لاهور در کالج عالیگر هندوستان تحصیل کرده ، خیلی خوشحال شد و گفت که اهل لاهور است . تا خرم آباد با صمیمیت فراوان رفتار و از شکلات و چایی که در ترموس داشت به ما داد . در خرم آباد پیاده شدیم و با یک کالسکه به تنها مسافر خانه شهر رفتیم که جا نداشت . کنار ذغال خانه مسافر خانه پشه بند خود را زدیم و شب را گذرانیدیم . فردایش اطاقی در یک ساختمان نو ساز که گروهبان ژاندار مری صاحب آن بود سکونت نمودیم . کلیه افسران خرم آباد در خانه های ساکنین محلی اطاقی در اجاره داشتند . لشگر باشگاهی داشت که آنهم پر بود و جای خالی نداشت . فردایش به ستاد رفتم ، رییس کار گزینی گفت ، دو ماه است در انتظار شماییم ، کجا بودید ؟ خلاصه حقوق عقب مانده سه ماهه را پرداختند . من فرمانده گروهان سمعی و بصری لشگر خرم آباد شدم .

خرم آباد برایم بهشت روی زمین بود . قلعه فلک الافلاک در قله کوه فلک الافلاک فوق العاده زیبا و با عظمت بود ، برای تسخیر آن در زمان جنگ ارتش با لرها ، تعداد زیادی از سربازان ارتش به دست جنگ آوران لر به هلاکت رسیده بودند . چند مرداب مملو از آب که از چشمه های کوه پر شده بودند ، در سطحشان پشه های مالاریا تخم گذاری کرده بودند . سربازان و افسران آمریکایی در کمپ نزدیک خرم آباد دور سرشان تور تا روی شانه داشتند . و همچنین دستهایشان . چند ماه بعد ، چندین کامیون نفت روی مرداب ها ی مملو از پشه های مالاریا ریختند و به این تر تیب پشه ها دیگر نتوانستند تخم گذاری کرده و تکثیر شوند . تقریبا تمام سربازان گروهانم مالاریا گرفته بودند ، هنگام خدمات نظامی ، عده ای می گفتند لرز داریم ، باید برویم بلرزیم ، پتویی دور خویش پیچیده و مثل بید می لرزیدند .  شب های جمعه کامپ آمریکایی ها از افسران لشگر خرم آباد دعوت می کرد برای تماشای فیام های جنگی ، علیه آلمان و ژاپن و محاصره و تسلیم ارتش آلمان در استالین گراد به کامپ بیایند که همه گونه کیک ، شیرینی ، کوکا کولا و کالباس  به میهمانان ضمن دیدن فیلم تعارف می کردند . گاهی هم جعبه های کره ، پنیر ، شکلات و خمیر دندان هدیه می دادند . روز های جمعه سربازان شپش کشی داشتند . یک روز که فرمانده کامپ آمریکایی این منظره را دیده بود ، 50 جعبه پودر ( د.د.ت ) ضد شپش به لشگر داد که به لباسهای زیر سربازان زدند و شپش ها به کلی از بین رفتند .

یک روز در خرم آباد ، مأمور سرباز گیری شدم . از قرأ و قصبات بروجرد ، همدان و غیره . 20 درجه دار و سرباز انتخاب کردم و قرار شد روز بعد عازم بروجرد و همدان شوم . وقتی ظهر برای صرف نهار به طرف خانه می رفتم ، در بین راه تب شدیدی دور نافم را گرفت ، بیمارستان لشگر سر راهم بود . در بیمارستان بستری شدم و چون در تب می سوختم افسر دیگری به جایم رفت . فردای آن  روز افسری از کار گزینی ارتش  ، از تهران آمده بود به خرم آباد ، از یک یک افسران سؤال می کرد چند سال است در خرم آباد خدمت کرده اند ، از من در بیمارستان سؤال کرد ، گفتم سه سال در حالیکه فقط شش ماه بود که به خرم آباد آمده بودم . سه ماهی گذشته بود که حکم انتقالم به تهران به لشگر خرم آباد رسید .  یک روز که چند تن از افسران در ساعات استراحت دور هم جمع بودیم به آنها گفتم من دو سال دیگر برای تحصیل به اروپا می روم . آنها اول تعجب کردند ، بعدأ زدند زیر خنده و گفتند مالیخولیا داری ، افسری که آمد به خرم آباد ، مگر جسدش خارج شود ، بدبخت تو باید حد اقل بیست سال در اینجا بمانی . عجب اینکه درست دوسال بعد از این گفتگو با دوستان ، عازم اروپا شدم .

خرم آباد بسیار عالی بود . مادر و خواهرم از مراجعت به تهران بسیار دلگیر بودند . . بالاخره روز موعود عازم تهران شدم و به گردان مخابرات لشگر 2 که سروان کوشان فرمانده اش بود ، منتقل شدم . او تا مرا دید ابتدا متعجب شد و بعد مرا در اختیار ستاد لشگر گذاشت و ستاد لشگر مرا به گردان مهندسی انتقال داد . لشگر 2 باشگاه افسران مدرنی ساخته بود . با سربازان مهندسی که در اختیار داشتم به نظافت ساختمان و باغ از آجر و  گردو خاکی که محیط را فرا گرفته بود ، دو سه روزی وقت صرف کردم ، روز جهارم سه تا تابلو به فرمانده لشگر ، تیمسار مزین که فرزند مزین الممالک نقاش دربار ناصر الدین شاه بود نشان دادم ، بلا فاصله دستور داد ، اطاقی در باشگاه در اختیارم بگذارند تا برای سالن ، راهرو ها و اطاق های باشگاه ، تابلو بسازم . این بود که به جای حضور در ساعت شش صبح برای مراسم سلام در رأس واحد زیر دستم ، در ساعت هشت صبح به ستاد ارتش می رفتم . دوستم سروان کوتوال که در چاپخانه ارتش ، نقشه برجسته می ساخت و همچنین تیمسار معیری که مادرش دختر ناصر الدین شاه بود و پدرش معیر الممالک بود و در پاریس تحصیل کرده بود و نقاشی می دانست تا ساعت 10 صبح صرف صحبت از هنر ، ساختمان ، نقاشی و غیره می گذشت و ساعت 10 با اتوبوس به باشگاه افسران لشگر 2 که در قصر قرار داشت می رفتم و تا ساعت شش بعد از ظهر به ساختن تابلو و ساعات استراحت ، بازی پینگ پنگ با افسران باشگاه وقت می گذراندم . و ساعت شش بعد از ظهر با اتو مبیل تیمسار مزین به شهر می رفتم .  صبح یکی از روزها که به ستاد ارتش رفته بودم ، دوستم سروان کوتوال گفت ، بیا برویم برای امتحان زبان فرانسه جهت اعزام به بلژیک . در آن جلسه تعداد یکصد افسر شرکت کرده بودند امتحان دادم و از آنجا که فرانسه ام خیلی خوب بود ، در این امتحان نفر اول شدم . فردای آن روز ساعت 8 صبح که سوار اتوبوس ارتش شدم ، استواری که در رکن سوم ، اعزام محصل به اروپا کار می کرد و نسبتأ مسن بود ، من همیشه قبل از او به او سلام نظامی می دادم ، از این رو شیفته ام بود . آن روز به من گفت ، شما در امتحان اول شده اید ، رییس رکن می خواهد برادرش را به جای شما به اروپا اعزام کند .

Feb 27

در سال دوم دبیرستان پدرم زمینی دوهزار متری  در خیابان ابوسعید  خریده و ساختمانی در آن ساخته بود . در تعطیلا ت سه ماهه تابستان با دوهمکلاسم ، کوتوال و باقرزاده که هر دو نقاشی بلد بودند ، به ساختن تابلو مشغول می شدیم و و برای گردش و تفریح به وکیل آباد در خارج شهر رفته و در استخر وکیل آباد که آبش از چشمه کوهستان می آمد شنا می کردیم . خاطرم هست که یکبار که لباس هایم را کنار استخر گذاشته بودم ، مار داخل لباسم شده بود . بعد از ظهر ها ساعت شش به باغ ملی مشهد می رفتیم که مقابل کنسولگری انگلیس بود و محل تفریح مردم شهر ، با باغچه های مملو از گلهای تابستانی که بوی عطرشان فضای باغ را پر می کرد .

در خیابان ابوسعید همسایه ما آقای دکتر قاسم غنی که تازه از اروپا آمده بود تابلوهای سیاه قلم مرا که یک نمونه اش در کتابم هست ، دانه ای پنج قران در آن زمان که 12 ساله بودم می خرید . نقاش دیگری هم بود هم سن و سال من که رنگ و روغن خوب کار می کرد ، بنام رضا صمیمی که دکتر غنی تابلو های او را هم می خرید . بعد ها صمیمی در جنوب فرانسه در سال 1970 فوت کرد .در سال 1932 میلادی که در دبیرستان شاهرضا کلاس دوم بودم هیتلر در آلمان صدر اعظم شده بود ، در روزنامجات آن روز از عظمت آلمان و قدرت حزب ناسیونالیست آلمان زیاد صحبت می شد . در آن سالها  در تمام شهر های بزرگ ایران مدارس صنعتی تأسیس شده بود که آلمانیها آنها را هدایت می کردند . در مشهد هم مدرسه صنعتی دایر گردید که تعداد زیادی در آن ثبت نام کردند .

    اما من از سال چهارم دبیرستان  در مدرسه نظام اسم نویسی کردم .   آن زمان،  برخی از تابلوهایم را برای جلب نظر فرماندگان نظامی به آنها هدیه می دادم و برخی افسران دیگر آنها را خریداری می کردند .

در سال دوم دبیرستان در ماه رمضان در نزدیک صحر که از کتاب درس فرانسه درس روزقبل را می خواندم ، در آن کتاب عکس های رنگی عمارات فرانسوی و طویله خوک ، خرگوش و اردک به چشم می خورد ، در حین خواندن کتاب به خواب رفتم . در خواب دیدم از کوچه ای می گذرم که ساختمان دو طرف کوچه سقف خانه ها  را سفالهای قرمز رنگ پوشانیده و زمین کوچه سنگ فرش و در انتهای کوچه چهار راهی بود ، پس از عبور در سمت چپ کوچه درب آهنی نیمه بازی بود که داخل شدم . چند پرنده در حوضچه بتنی که چند گلدان شمعدانی در اطرافش بود ، آب تنی می کردند . در همین هین صدای پدرم را شنیدم که می گفت رضا بیدار شو صحر است برو در پشت بام و زیارت نامه بخوان تا مؤمنین برای صرف صحری بیدار شوند ، آن خواب شیرین همواره در خاطرم بیدار می شد و از یادم نمی رفت .

در دبیرستان نظام روز های جمعه یا ایام تعطیل با دوستانم به دشت های سبز و خرم اطراف مشهد برای گردش و نقاشی از طبیعت می رفتم ، چندین بار با یکی دو آلمانی که در حال نقشه برداری از محلات اطراف مشهد بودند برخورد کردیم . یکی از آنها مدیر مدرسه صنعتی مشهد بود ، نام قنات ها و دهات اطراف را سؤال می کرد و در نقشه اش می نوشت . بعد ها متوجه شدیم که برای حمله به هندوستان ، مسیر نیروهای نظامی را با نقشه برداری تعین می کردند .  این سالها از نیکو ترین روزهای زندگیم محسوب می شد که در نهایت خوشی سپری گردیدند .

در شهریور ماه 1319 با بیست نفر از همکلاسی هایم برای طی دانشکده افسری عازم تهران شدیم . در آن زمان فقط دو اتوبوس بین مشهد و تهران ایاب و ذهاب می کرد . اتوبوسی که در آن سوار شدیم ، چند تایی  از شیشه هایش شکسته بود ، وقتی به سبزوار رسیدیم کلیه لباسها و وسایلمان در داخل اتوبوس مملو از گرد و خاک بود . بعلت خرابی راه در غروب آفتاب در سبزوار شب را روی پشت بام کاروانسرایی که حالا تبدیل به گاراژ شده بود به سر بردیم . مسافرت طاقت فرسایی بود که بعلت خرابی جاده خاکی بین مشهد تا تهران سه روز طول کشید . در تهران شب اول را همگی در مسافر خانه ای که در چراغ گاز بود بسر بردیم ، تا روز بعد که هر کس به آدرس اقوام یا دوستانی که می شناختند ، نقل مکان کردند .  من در منزل استواری که زمانی در مشهد با برادر بزرگم در ارتش بود ، تا باز شدن دانشکده اقامت کردم . استوار ربیعی همه گونه کمک لازم را در حقم ایفا کرد . مدت پانزده روزی را که در خانه او بودم از همه لحاظ بسیار خوش گذشت . استوار ربیعی در در ستاد ارتش انجام وظیفه می کرد و مرد مهربانی بود .

در دانشکده افسری یکهزار دانشجو از شهرستانها به تهران آمده بودند ، از شهر های مختلف ایران ، بر حسب تمایل در رسته های پیاده ، توپخانه ، مهندسی مخابرات و نیروی هوایی و غیره نام نویسی کردند و من با چند نفر از دوستان مشهدی در رسته مخابرات نام نوشتیم . فرمانده رسته فردی آرام و انسان بود که کمتر خوی خشن نظامی آن زمان در او مشاهده می شد . از سالهای گذشته او را به خاطر سادگی و کم روییش آبجی وقار نام گذاشته بودند که در حقیقت سروان وقار بود . تحصیلات دو ساله به راحتی گذشت . ارتش آلمان در حال پیشرفت در میدانهای نبرد بود ، وقتی وابسته نظامی آلمان از دانشکده افسری بازدید می کرد ، همه مفتون دیدن او می شدند . 

در سال 1321 که با درجه ستوان دومی از دانشکده افسری فارغ التحصیل شدم ، ایران در اشغال نیروهای روس ، انگلیس و آمریکا بود و یکسالی می شد که رضا شاه استعفا داده و از ایران خارج شده بود . در شهریور ماه 1320 قوای روس از شمال و نیروهای انگلیس و آمریکا از غرب و جنوب به ایران حمله کردند . من در تهران هنوز در دانشکده افسری بودم و برای حفاظت از تهران با واحد های نظامی دانشکده افسری   در گردنه قوچک مسقر شده بودیم  . با ورود ستونهای نظامی روس و انگلیس به تهران . همه لباس سویل پوشیدیم و با سایر دانشجویانی که از شهرستانها آمده بودند به دانشکده افسری رفتیم و در آنجا سکونت نمودیم . به مرور که انگلیسی ها بر ایران مسلط شدند ، ارتش ایران را که بعلت شکست واحد های نظامی از هم پاشیده بود ، تقویت کرده و نظم عمومی برقرار شد .

رادیو ایران ضمن اخبار متوالی روزانه اعلام می کرد که می آیند و می روند ، با ما کاری ندارند .با افسران وسربازان بسیار جوان انگیسی و آمریکایی دوست شده بودیم ، آنها بدون اسلحه در خیابان ها عبور و مرور می کردند ، و چون اکثریت آنها 18 ساله بودند یک نوع سمپاتی و دوستی بین مردم معمولی شهر بخصوص با افسران آمریکایی بر قرار گردیده بود . منهم یکی از روز های تعطیل با یکی دو افسر آمریکایی در کاباره ای در تهران به نوشیدن آبجو و شراب مشغول  شدم  ، 21 ساله بودم و برای اولین بار گیلاسی شراب نوشیدم و مست شدم، اما رعایت ادب را می کردم و با ادب و صمیمیت از میهمانان اجباری ارتش متفقین ، خدا حافظی کرده و در ساعت 12 به خانه رفتم .

در قصر روزی افسران همدوره در اطاقم بودند یک افسر تبریزی که جوان بسیار با غیرتی بود گفت باید افسرام آمریکایی و انگلیسی را بکشیم که مملکتمان را اشغال کرده اند .  گفتم همقطار عزیز ، در تهران خانه داری ؟ گفت اجاره نشینم . گفتم در تبریز پدر و مادرت خانه شخصی دارند ؟ گفت آنها هم اجاره نشینند . گفتم ایران یکمیلیون و ششصد هزار کیلومتر مربع وسعت دارد ، در چنین مملکتی که جنابعالی یک متر مربع زمین ندارید ، مملکت مال شما نیست که بخواهید خود را قربانی کنید . چون در این شرایط بلافاصله دستگیر و اعدامت خواهند کرد ، آنوقت برای دفنت ، قبر کن ارزش یک متر مربع زمین را برای دفن جنازه ات ، از پدر و مادرت دریافت خواهد کرد ، و آنها را به زحمت خواهی انداخت . گفت این جای مسیله را فکر نکرده بودم ، حق با توست . ، فرزندان ملاکین و متمولین باید اینکار را بکنند . در بین افسران همدوره در آن اطاق یک افسر رکن دو حضور داشت که عین این مکالمات را برای رکن دو گذارش کرده بود و این گذارش را به عرض شاه رسانیده بودند . شاه دستور داده بود ، زمین های بین قصر و شمیرانات  را که متعلق به دولت بود ، بین افسران ارتش تقسیم کنند . خود من که این سخنان را گفته بودم با افسر دیگری از همدوره هایم بنام زیبایی ، اندازه گیری و تقسیم زمین را به عهده گرفتیم . بدین ترتیب زمین ها تقسیم شد ، افسران متاهل زمین های نزدیک تهران و هر کدام سیصد متر دریافت کردند و افسران مجرد زمین های شمال  شهر را که نزدیک زاغه های مهمات نظامی بودند به قرار متری یک ریال دریافت کردند که بعدأ آن یک ریال را هم نگرفتند . با این کار بورس زمین با خرید و فروش زمین های واگذاری به افسران رونق گرفت . بعد ها آن زمین ها قیمتش به متری 4000 تومان افزایش یافت و من زمین خودم را کلأ 18 هزار تومان فروختم و با پول آن در شرکت حمل و نقل دریایی سرمایه گذاری کردم و بعد از چند سال با دریافت حق خود از آن شرکت کناره گیری نمودم .

Feb 25

شنبه 9 دیماه 1368 برابر با 30 دسامبر 1989

برای من ، آسمان آبی ، آفتاب درخشان و هوا لطیف و پر نشاط است .

شب زیبا ، روز قابل تحمل و عشق میوه خوشبو و تازه ایست برای چشیدن .

فضا ستاره باران است و زمین را انواع گل پوشانیده .

مردمان ، پر محبت و بی ریا ، تمیز و پر نشاط ، خندان و پر تحرک و آزاده و آزاد هستند .

برای من زشتی و بد ی در سرزمین دیگری جریان دارد . جایی که آسمان آبی نیست و بر زمینش هیچ گلی نروییده و مردمانش از محبت ، نشاط و عشق و دلدادگی هیچ بویی نبرده اند .

برای من تو ، آغاز روشنی و شکوفایی لبخندی .

تو ،  قله های پر برفی را می مانی که آفتاب بر تمامی دامنه ات ، تابیدن گرفته است

برای من تو روز پر شکوهی هستی که خیال دویدن را در ذهنم بیدار می کند .

برای من تو همان جمله های زیبایی هستی که در نامه هایم نوشته می شود .

برای من نبودن تو و نداشتنت ، در سرزمین دیگری جریان دارد .

جایی که آدمها اسم خود را گم کرده اند و سایه ها به جای آدمها در تحرکند .

برای من و برای تو ، باید همه آسمانها  آبی و همه سرزمین ها پر گل شوند .

باید ، جاری شویم مثل آب

عبور کنیم مثل ابر

بباریم مثل باران

سبز شویم مثل چمن و بروییم مثل گل .

برای من و برای تو ، باید خانه ای وجود داشته باشد ، دور یا نزدیک ، اینجا یا آنجا .

برای من و برای تو ، یک سکو یا یک صندلی اختصاص خواهد یافت که بتوانیم طول یک روز را از آنجا اندازه بگیریم .

یک ظرف خواهیم داشت ، یک سبد  ، یک دنیا خاطره ……

و یک دنیا حرف  ،  از هزاران روز تنهایی .

Feb 25

برای رفتن به مدسه مبارکه شرق که اولین دبستان میز و نیمکت دار مشهد بود ، از کوچه پنجه چشمه می گذشتم . مسیر عبارت بود از کوچه نو بالا خیابان ، خیابان قنسولگری که در ابتدایش کمیسری ( کلانتری ) بود ، مسجد شاه ، بازار بزرگ و کوچه حوض چهل پایه یا کوچه زور خانه که مدرسه مبارکه شرق در وسط آن کوچه بود .  میرزا عبدالعظیم خان ترک با یقه آهاری که دیپلمه دارالفنون بود با خرج خود دبستان را ایجاد کرده بود ، بعلت فقر و تنگدستی  ، اولیای محصلین دبستان به جای دادن شهریه که ماهیانه دو قران بود ، نانوا نان  ، قصاب گوشت ، بقال میوه ، کفاش کفش می دادند و مدیر دبستان کمتر قران عایدش می شد .   اما در حیاط مدرسه ، جوال مملو از گردو ، ذغال ، چوب ، سیب زمینی و غیره در گوشه و کنار محوطه دبستان به چشم می خورد .

قبل از سال 1308 که شناسنامه بر قرار شد ، دانش آموزان را با شغل پدرانشان می نامیدند ، مثل رضا قناد یا حسین علاف که پدرش چوب و علف و غیره می فروخت . معلمین همه معمم و با ریش و سبیل بودند که ریش و سبیلشان را اغلب با حنا یا خزاب رنگ می کردند که قرمز می شد . شش ساله بودم ، پدرم محمد ابراهیم خان مرا برای نام نویسی به مدرسه شرق برد . اطاق مدیر میرزا عبدالعظیم خان در زیر زمین قرار داشت و سه پله می خورد . پدر مرا در حیاط گذاشت و خود به اطاق مدیر رفت ، پس از لحضه ای با گل سرخی نمایان شد ، مرا بوسید گل را به دستم داد که خوشحال باشم ، آن گل قرمز تیره رنگ خوش بو مثل وزنه سنگینی در بین انگشتانم سنگینی می کرد . تعدادی از بچه ها ی مدرسه که دور و برم را گرفته بودند به محض ناپدید شدن پدر ، گل را از دستم گرفتند و پرپر کردند ، کفش نوی براقی را که به پایم بود با لگد هایشان گل مالی کردند . خوشبختانه زنگ مدرسه را مشهدی حسن فراش به صدا در آورد و بچه ها به طرف کلاس شروع ( اول ) روانه شدند . کلاس شروع در طبقه بالا بود ، از پله کان با ترس و اضطراب بالا رفتم ، میز و نیمکت ها سیاه رنگ و عظیم به نظرم می رسیدند . به زحمت روی نیمکت کلاس شروع نشستم ، سرم به نک میز می رسید . فاصله بین نیمکت و میز که به هم متصل بودند زیاد و برای افراد بزرگ اندام ساخته شده بود و بعلت رنگ سیاهشان رعب انگیز به نظر می رسیدند . یک بطری مملو از جوهر آبی و یک دوات لیقه دار روی میز بود ، هرگز دستم به دوات نمی رسید . هنوز مشغول ورانداز کردن میز و نیمکت و محیط بودم که میرزا محمد آخوند معلم کلاس شروع وارد کلاس شد ، با عمامه سفید چرکین ، مدادی یا قلمی کنار گوش داشت ، از قیافه عبوس و خشمناک او در هراس بودم . جزوه قران را باز کرد و با صدای بلند می خواند ، جمله به جمله و بچه ها با صدای بلند کلمات او را تکرار می کردیم . روز های بعد به آموزش الفبا پرداخت . شیخ محمد شاید درد دندان داشت ، چون همواره با چوب کبریت دندانهایش را خلال می کرد . هنگام ظهر در زمستان سرد که سطح مدرسه را برف فراوان گرفته بود ، روی چوب بست

حوض که یخ بسته بود در نور آفتاب نیم گرم زمستانی، شپش های پیراهنش را می کشت و جوراب بافته شده از نخ های الوان قالی را که سوراخ شده بود می دوخت .

در خانه مان برخی اوقات بعلت قحطی نفت که چراغ لامپای خانه روشن نبود با شمع یا پیه سوز که بوی عفنی داشت و نور چندانی نداشت مشق های روزانه را نمی نوشتم یا اگر می نوشتم بعلت قلم نی که نکش سه شاخه بود خطم خر چنگ غورباغه می شد ، شیخ محمد عبوس با دیدن خط بدم ، پنج ضربه چوب ترکه به کف دست نحیفم می نواخت و صدای من و صدای دلخراش سایر دوستان همکلاسم مجلس عزا داری محرم را بیاد می آورد . چه دورانی بودند آن زمان در مشهد مقدس . در تمام سال در خانه های تمام محلات شهر روضه خوانی بر قرار بود ، روضه خوان یک قران برای هر جلسه وعظ و نوحه سرایی از صاحب خانه دریافت می کرد . در تمام شهر صدای شیون و گریه از خانه های مشهد به علت روضه خوانی شنیده می شد .

این بود که همواره غمگین بودم و چهره سایر مردم شهر ، بخصوص کودکان هم سن و سالم عبوس و غمناک به نظر می رسید . تا سن هفت سالگی این صحنه ها را مکرر دیده بودم . از سال 1308 که شناسنامه برقرار شد به مرور مجالس روضه خوانی از بین رفت ، اما ضمن عبور از هر کوچه و محل بوی تریاک فضا را پوشانیده بود و اکثر مردم شهر تریاکی بودند و دکان های تریاک فروشی در بازار بزرگ مشهد به چشم می خورد ند . اگر افراد خانه گلو درد یا سرما خوردگی پیدا می کردند ، ذره ای تریاک پدر یا مادر به فرزند می دادند و کسالت بر طرف می شد . بزرگ سالان با دود کردن چپق مخصوص گرفتار تریاک شده بودند . خوشبختانه در خانه ما کسی تریاک دود نمی کرد ، ولی همواره لوله تریاک وجود داشت که بعنوان دارو مصرف می شد .

در شهر مشهد در آن زمان تنها یک پزشک بود بنام فرج الله خان حکیم که مطبش در بالا خانه ا ی بود در کنار گورستان  که پانزده پله می خورد و در زیر اطاقش غسالخانه ای بود که مردگان را می شستند .  اطاق مطب فرج الله حکیم دو پنجره داشت که شیشه هایش شکسته بود ، یک نیمکت پایه لق داشت که بیمار روی آن می نشست . فرج الله خان میزی داشت که همواره گرد و خاک آنرا پوشانیده بود . فرج الله خان هر بار نبضم را می گرفت به ساعت جلیقه خود که با زنجیر طلا به دگمه جلیقه اش گره خورده بود نگاه می کرد . داروهایی که برایم می نوشت همواره روغن کرچک یا خاکشیر و به دانه با شربت های رنگارنگ بود . بسیاری از بیماران فرج الله خان بعلت عدم شناسایی او و نبود داروی لازم هلاک شده ، جسدشان در غسالخانه زیر ساختمان تحویل مرده شویان و قبر کنان می شد . فصل بهار در فروردین ماه مردم شهر مستراح های خانه های خود را به وسیله چاخویان تخلیه کرده ، بعضی ها در باغچه های خانه خود یا در میدان های محله که گوشله نامیده می شد می ریختند و رویش  را با خاکستر منقل های زمستانی  می پوشانیدند . اغلب کوچه هایی که به گوشله منتهی می شد به نام کوچه گوشله معروف بودند .  در آن دوران جمعیت شهر مشهد از بیست هزار نفر تجاوز نمی کرد .

در ماههای محرم و صفر که عزاداری بر پا می شد ، چندین گروه عزا دار ی بود که دسته راه می انداختند . یک سرگرد ارتش بنام یاور محمد خان که در جلوی بازار یا در بالا خیابان روی صندلی می نشست و دسته اش بنام دسته ( یاور محمد خان ) معروف بود   . سال 1312 با برادر بزرگم محمد خان که 18 سال داشت در کنار جوی بالا خیابان مقابل باغ نادری میزی گذاشته بودند و محمد یاور خان نام سربازان وضیفه را می نوشت ، با برادرم پیش او رفتیم و او برادرم را برای رسته سوار نظام نام نویسی کرد . من هم در همان سال در دبیرستان مدرنی که از بودجه آستان قدس رضوی و استانداری مشهد ساخته شده و همان سال افتتاح  می شد نام نویسی کردم . میز و نیمکت ها همه زیبا و عالی بودند . معلمین ، جوان و تحصیل کرده ، مؤدب و بدون ریش و سبیل بودند . محوطه پشت ساختمان زمین فوتبال ، ورزشهای مختلف ، بارفیکس ، پارالل ، بکس بازی و نیزه پرانی و غیره بود که در ساعات زنگ تفریح دانش آموزان با نیزه پزانی ، بارفیکس و پارالل وقت خود را صرف می کردند . به مرور از آن تاریخ به بعد دسته  های سینه زنی ، زنجیر زنی ، تیغ زنی و عزاداری ممنوع شدند . در تابستان 1312 یا 1313 بود که ضمن عبور از مسجد گوهر شاد جمعیت فراوانی را دیدم که به وعظ و سخنرانی آخوندی بنام بهلول گوش می دادند . بهلول می گفت مسلمانی از دست رفت ، می خواهند چادر زنان را بردارند و مردان کلاه فرنگی به سر کنند . رضا شاه باید استعفا دهد . چند روزی پس از آن جمعیت فراوانی از دهات اطراف مشهد در صحن مسجد و حرم جمع شده بودند و بر ضد شاه و حکومت شعار می دادند و شیخ بهلول  با سخنان تهدید آمیز خود مردم را تحریک می کرد . رضا شاه از استاندار مشهد پاکروان و نایب التولیه آستان سؤال کرده بود در صورت برداشتن حجاب حادثه رخ خواهد داد ؟ پاکروان گفته بود : خیر . اما اسدی گفته بود شهر شهری مذهبی است و مردم شورش خواهند کرد . اسدی برای اثبات حرف خود شیخ بهلول را برای تحریم برداشتن حجاب تر غیب نموده بود . شاه دستور کشف حجاب را صادر و سرلشگر مطبوعی به دستور رضا شاه به سربازان خود دستور داد مردم را متواری و صحن حضرت را تخلیه کنند .  اسدی با اتومبیل خود شیخ بهلول را فراری داد و او از مرز افغانستان از ایران خارج شد .   آشوب با کشتن بیش از دویست نفر از بین رفت .  به دستور رضا شاه اسدی تیر باران و فرزندش  از دبیرستان شاه رضا که همه کاره بود کنار رفت . مدت یک هفته ورود مردم به صحن و حرم حضرت رضا ممنوع بود . برای نظافت و تعمیر محل گلوله ها .  بعد ها سر لشگر مطبوعی که سناتور شده و 86 سال داشت اعدام گردید .

« قبلی